تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
نوشيدنى نجويد . من بغلامك گفتم : از براى من دستورى بخواه تا بدرون خانه بيايم . غلامك گفت : يا سيدى ، بنزد كسى ميروى كه او ترا بشناسد يا اگر ترا نشناسد ، باز خواهى رفت . من به او گفتم : در هرحال ، بايد نزد او بيايم . پس غلامك به خانه رفته ، اجازت بگرفت و بازآمد . من با او به خانه اندر شدم . جبير را مانند سنگ‌پارهء افتاده ديدم . نه اشارت ميدانست و نه كس را ميشناخت . من به او سخن گفتم . او هيچ نگفت . يكى از حاضران به من گفت : يا سيدى ، اگر ترا شعرى بخاطر اندر باشد ، از براى او بخوان و آواز خود بلند كن . كه او از شعر خواندن تو به هوش آيد و ترا جواب گويد . پس من اين دو بيت برخواندم :
عاشقى پيداست از زارىّ دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل عشق در دام آورد صياد را * عشق سازد بنده هرآزاد را
چون جبير شعر من بشنيد ، چشم بگشود و به من گفت : آفرين بر تو اى پسر منصور . من گفتم : يا سيدى ، ترا به من حاجتى هست يا نه ؟ گفت : آرى . ميخواهم ورقهء به آن دختر بنويسم كه تو او را ببرى . اگر جواب از بهر من بياورى ، هزار دينار زر سرخ به تو بدهم و اگر جواب نياورى ، دويست دينار زر به تو عطا كنم . من به او گفتم : آنچه خواهى ، بكن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و سى و يكم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، على بن منصور گفته است كه : من بجبير بن عمير گفتم : هر آنچه خواهى ، بكن . پس كنيزكى را فرمود قلم و قرطاس حاضر آورد و اين ابيات بنوشت :
كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند * ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند قاصد حضرت سلمى كه سلامت بادا * چه شود گر بسلامى دل ما شاد كند