بزورقها نشسته ، در دريا تفرّج كنند . من در آن روز بيرون آمدم . با ياران خود بتفرّج مشغول بودم . زورقى ديدم كه در او ده تن از كنيزكان ماهروى و سيده در ميان ايشان نشسته بود و سيده بدور ، عودى اندر كف داشت . پس يازده راه بزد و به راه نخستين بازگشت و اين ابيات بخواند :
اى خداوند يكى يار جفاكارش ده * دلبر عشوهگر و سركش و خونخوارش ده
چند روزى ز پى تجربه بيمارش كن * با طبيبان جفاپيشه سروكارش ده
تا بداند كه شب ما بچهسان ميگذارد * درد عشقش ده و عشقش ده و بسيارش ده
من بكنيزكان گفتم كه او را برانند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سى و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، جبير گفته است كه : من گفتم كه او را برانند . خادمان من چندان نارنج به دو باريدند كه از غرق شدن زورق او بيم كرديم . و همين كار ، سبب انتقال محبت او بر دل من شد . پس من بدرهء زر برداشته ، بسوى بغداد روان شدم . خليفه چون اين حكايت از على بن منصور بشنيد ، دلش بگشود .
و از جملهء حكايتها اينست :