كريمان ، عفو و بخشايش است . چون سخن مرا بشنيد ، ديدگان پر از آب كرده ، ورقهء ديگر بنوشت . به خدا سوگند اى خليفه ، در ديوان تو ، كس بدان خوبى ، خط نتواند نوشت . چون رقعه بانجام رسانيد ، ديدم كه اين ابيات در او نوشته :
بدان آگه باش اى چراغ تركستان * كه هفتهء دگر آيم به پيش تو مهمان
به مهر هيچ بتى ناسپردهام دل خويش * چنان كه بردم باز آرمش بر تو چنان
چون مكتوب را بانجام رسانيد ،
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سى و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون سيده بدور مكتوب بانجام رسانيد ، او را مهر كرده ، به من داد . گفتم : اى خاتون ، اين مكتوب ، بيماران را بهبودى بخشد و آتش دل را فرونشاند . پس من مكتوب گرفته ، بيرون آمدم . آنگاه سيده ، مرا آواز داد و به من گفت : اى پسر منصور ، بجبير بن عمير بگو كه امشب سيده بدور ، مهمان تست . من از اين سخن فرحناك گشته ، مكتوب بسوى جبير بردم . ديدم كه چشم بر در دوخته ، منتظر جواب است . چون مكتوب به دو دادم ، مكتوب گشوده بخواند و مضمون آن بدانست . صيحهء بلند برآورده ، بيفتاد . چون به خود آمد ، گفت : اى پسر منصور ، آيا سيده اين مكتوب را بدست خود بنوشت و انگشتان خود بدين مكتوب بسود ؟ گفتم : يا سيدى ، مگر كسى كه مىنويسد ، بپاى خود مىنويسد ؟ به خدا سوگند اى خليفهء زمان ، هنوز سخن من و جبير بانجام نرسيده بود كه صداى خلخلهاى سيده به گوش ما برسيد و در حال ، به خانه اندرآمد . چون جبير او را بديد ، بر پاى خاست چنان كه تو گفتى هرگز بيمار نبوده است . چون يكديگر را بديدند ، رنجورى ازو برفت . پس از آن جبير بنشست و سيده بايستاد .
من به او گفتم : اى خاتون ، چرا ننشينى ؟ گفت : اى پسر منصور ، من ننشينم ،