تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢

حكايت خداوند شش كنيز

مأمون خليفه ، روزى از روزها در قصر خود نشسته و بزرگان دولت و شعرا و نديمان را حاضر آورده بود . و از جملهء نديمان ، محمّد بصرى بود . مامون روى به او كرده ، گفت : يا محمّد ، از تو ميخواهم كه با من حديثى گوئى كه هرگز من او را نشنيده باشم . محمّد بصرى گفت : ايها الخليفه ، چيزىكه به گوش شنيده باشم ، بگويم يا آنچه به چشم ديده‌ام ، حديث كنم ؟ مامون گفت : هركدام كه طرفه‌تر است ، حديث كن . محمّد گفت : ايها الخليفه ، در زمان گذشته در بلاد يمن ، مردى بود خداوند مال . وقتى از يمن ببغداد آمد . شهر بغداد را خوش بداشت . آنگاه فرزندان و عيال و مال خود را ببغداد بياورد . و او شش تن كنيزكان داشت . يكى از آنها سپيد اندام و ديگرى گندم‌گون و يكى فربه و چارمين لاغر و پنجمين زرد بود و ششمين سياه . ولى همهء ايشان خوبرو و دانشمند و بصنعت غنا و نواختن عود آشنا بودند . اتفاقا روزى آن مرد ، كنيزكان را در پيش خود جمع آورده ، طعام و شربت بخواست . بخوردند و بنوشيدند و نشاط كردند . پس از آن مرد بكنيزك سپيد اشارت كرده ، گفت : اى ماهروى ، سخنى نغز بگو . كنيزك ، عود بگرفت و تارهاى او را محكم كرد و او را چنان بنواخت كه مكان برقص درآمد و با نغمه‌هاى نشاطانگيز ، اين ابيات بخواند :
بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرح ديگر اندازيم اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد * من و ساقى بهم سازيم و بنيادش براندازيم
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 432 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى