يا رب اندر دل آن خسرو شيرين انداز * كه برحمت گذرى بر سر فرهاد كند
حاليا عشوهء عشق تو ز بنيادم برد * تا دگر فكر حكيمانه چه بنياد كند
آنگاه كتاب را مهر كرده ، به من بداد . من مكتوب بگرفتم و بخانهء سيده بدور رفتم . ناگاه ديدم ده تن از كنيزكان ماهروى و سيده بدور چون ماه در ميان ستارگان نشسته بودند و هيچگونه المى و حزنى نداشت . در آن هنگام كه من او را نظر كردم ، او را چشم بر من افتاد . ديد كه بر در ايستادهام . گفت : آفرين بر تو اى پسر منصور . شاعر درين بيت ، دروغ نگفته :
صبر كن اندر جفا و در رضا * دمبدم مىبين بقا اندر فنا
اى پسر منصور ، اينك من جواب بنويسم تا آنچه ترا وعده كرده است ، بستانى . من به او گفتم : خدا ترا پاداش نيكو دهد . پس كنيزى را فرمود قلم و قرطاس حاضر آورد و اين ابيات بنوشت :
چون عود وجود خويشتن را * در مجمر غم چه سوزى اى خام
گر ناله كنى ز شام تا صبح * ور گريه كنى ز صبح تا شام
كامى ز وصال ما نبينى * زين كام طمع ببر بناكام
من به او گفتم : اى خاتون ، ميانهء او و مرگ ، چيزى نمانده . اگر اين ورقه بخواند ، در حال بميرد . پس او مكتوب گرفته ، پاره كرد . من به او گفتم : غيراز اين ابيات ، شعر ديگر بنويس . آنگاه ورقه برداشته ، اين ابيات بنوشت :
ديدار منت چو نيست روزى * در آتش شوق چند سوزى
يارى و وفا نبينى از من * جز جور و جفا نبينى از من
من گفتم : اى خاتون ، اگر او اين ابيات بخواند ، روانش از تن برود . گفت :
يابن منصور ، بدان كه مرا گناهى نيست . كه مرا در عشق او رنج به جائى رسيد كه اين سخنان بگفتم . من به او گفتم : اگر بيش از اين بگوئى ، سزاست . و لكن شيوهء