تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
چو در دستست رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش * كه دست‌افشان غزل خوانيم و پاكوبان سراندازيم
خواجه بنشاط اندر شد و اشارت بكنيزك گندم‌گون كرده ، به او گفت : اى آتشين روى و بهشتىخوى ، آواز خوش خود را به من شنوان . كنيزك ، عود بگرفت و نغمه‌هاى طرب‌انگيز ساز كرده ، مكان را بنشاط آورد و اين بيت بخواند :
دوستان وقت گل آن به كه بعشرت كوشيم * سخن پير مغانست بجان بنيوشيم
آنگاه خواجه ، كنيزك فربه را خواندن فرمود . كنيزك ، عود گرفته ، چنان بزد كه حزن از دل‌ها برفت و اين دو بيت بخواند :
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست * صلاى سرخوشى اى عارفان باده‌پرست بيار باده كه در بارگاه استغنا * چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
پس خواجه را طرب روى داده ، بكنيزك لاغر اشارت كرده ، به او گفت : اى حور بهشتى ، ما را بآواز خوش خود بنشاط درآور . پس كنيزك ، عود بگرفت و بآواز خوش ، يك دوبيتى برخواند . پس خواجه بطرب آمده ، و اشارت بكنيزك زرد كرده ، به او گفت : اى آفتاب روشن ، از اشعار نغز بخوان . آن كنيزك ، عود گرفته ، بنغمه‌هاى نشاطانگيز ، اين ابيات بخواند :
در همه دير مغان نيست چو من شيدائى * خرقه جائى گرو و باده و دفتر جائى كرده‌ام توبه بدست صنم باده‌فروش * كه دگر مى نخورم بىرخ بزم‌آرائى جويها بسته‌ام از ديده بدامان كه مگر * در كنارم بنشانند سهى بالائى