كن و اين محبت را از دل من برداشته ، بدل او بينداز . پس از آن يكصد دينار زر سرخ به من داد . من زرها گرفته ، ببغداد بازگشتم . چون سال دوم برآمد ، به عادت معهود به شهر بصره رفتم كه رسوم خود از والى بگيرم . والى ، رسوم مرا بداد .
خواستم كه ببغداد بازگردم ، از آن دخترك بدور نام ، مرا ياد آمد . با خود گفتم :
به خدا سوگند ناچار بسوى او بروم تا بدانم كه ميانهء او و همسر او چه گذشته . آنگاه بسوى خانهء او بيامدم . در خانهء او را رفته و آب زده يافتم . خدم و حشم و غلام در آنجا ايستاده بودند . با خود گفتم : شايد كه كنيزك را حزنواندوه رو آور گشته و از غايت حزن ، مرده است و بزرگى از بزرگان بخانهء او آمده است . فى الفور بسوى خانهء جبير بن عمير رفتم . در خانهء او را ديدم ويران گشته و بر در او خادمى و غلامى نيافتم . با خود گفتم كه : شايد او نيز مرده باشد . پس بر در خانهء او ايستاده ، آب از ديده بريختم و اين ابيات بخواندم :
هست اين ديار يار اگر شايد فرود آرم جمل * پرسم رُباب و دعد را حال از رسوم و از طلل
جويم رفيقى را اثر كو دارد از ليلى خبر * داند كزين منزل قمر كى رفت و كى آمد زحل
تا من برفتم زين چمن نه سرو ماند و نه سمن * بودى همانا اشك من آنكه نهالش را نهل
چون من به اين ابيات ، اهل آن خانه را مرثيه گفتم ، ناگاه غلامكى سياه بدر آمد و به من گفت : اى شيخ ، زبان تو لال باد . از بهرچه به اين ابيات ، به اين خانه مرثيه ميگوئى ؟ من با غلامك گفتم كه : مرا درين خانه ، صديقى بود . غلامك گفت : نام صديق تو چيست ؟ گفتم : جبير بن عمير شيبانى است . گفت : الحمد للّه او را چيزى روى نداده و او را دولت و سعادت و بزرگى ، قرينست . و لكن او را خداى تعالى بمحبت دختركى بدور نام مبتلا كرده و در محبت آن دخترك مانند پارهء سنگيست كه افتاده باشد . كه اگر گرسنه شود ، خوردنى نخواهد و اگر تشنه باشد ،