تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
بخسب . من بدان غرفه كه اشارت كرده بود ، برفتم و در آنجا بخفتم . چون بامداد شد ، غلامكى پيش من آمد و بدرهء كه پانصد دينار زر در او بود ، با خود بياورد و به من گفت : اين همان زرهاست كه خواجهء من ، ترا وعده كرده بود . ولى تو بسوى آن دخترك كه ترا فرستاده ، بازمگرد . گويا كه تو ما را هرگز نديدهء . گفتم : سمعا و طاعة . پس من بدره گرفته ، برفتم و با خود گفتم كه : دخترك بانتظار من نشسته است . به خدا سوگند ناچار بسوى او بازگردم و او را از ماجرا بياگاهانم . كه اگر من بسوى او بازنگردم ، ناجوانمرديست . پس من بسوى او برفتم . او را در پشت در ، ايستاده يافتم . چون مرا بديد ، گفت : يابن منصور ، تو حاجت من نياوردى . من به او گفتم : تو از كجا دانستى كه حاجت ترا نياوردم ؟ گفت : اى پسر منصور ، من ميدانم كه چون تو مكتوب مرا به او بدادى ، او مكتوب مرا بدريد و بر زمين بينداخت و به تو گفت : يابن منصور ، تو بجز اين ، هرحاجتى كه دارى از من بخواه . كه خداوند اين مكتوب در نزد من جواب ندارد . تو از نزد او خشمگين برخاستى . او در دامنت آويخته ، گفت : امروز در نزد من بنشين و روز را بانشاط بشب آر . آنگاه پانصد دينار ، ترا بدهم . پس تو در نزد او بنشستى و به نشاط اندر شدى و كنيزكى با فلان آواز ، فلان شعر را بخواند . او بى خود بيفتاد . اى خليفهء زمان ، من به آن دخترك گفتم : آيا تو با ما بودى كه اين كارها بديدى و اين سخنان بشنيدى ؟ گفت : يابن منصور ، مگر گفتهء شاعر نشنيدهء :
قلب عاشق ، آئينهء شش‌رو بود .
و لكن اى پسر منصور ، بروزگار ، هيچ نيست كه تغيير نپذيرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و سىام برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن دخترك گفت : اى منصور ، بروزگار اندر هيچ‌چيز نيست كه تغيير نپذيرد . پس از آن سر بر آسمان كرده ، گفت : الهى و سيدى و مولائى ، چنانچه مرا بمحبت جبير بن عمير مبتلا كردهء ، او را نيز بمحبت من مبتلا