تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و بيست و نهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، على بن منصور گفت : بسفرهء جبير بن عمير بنشستم پس از آن جبير بن عمير به من گفت : دست بطعام ما دراز كن و خاطر شكستهء مرا به خوردن طعام بدست آور . گفتم : به خدا سوگند اگر حاجت من نياورى ، از طعام تو لقمهء نخورم . گفت : حاجت تو چيست ؟ من مكتوب بيرون آورده ، به دو دادم . چون مكتوب بخواند ، مكتوب را پاره كرده ، دور انداخت و با من گفت : يابن منصور ، جز اين حاجت ، ترا هرحاجتى باشد ، روا كنم . و خداوند اين مكتوب در نزد من جواب ندارد . من از نزد او خشمناك برخاستم . آنگاه در دامنم آويخت و به من گفت : يابن منصور ، من ترا از آنچه او به تو گفته است ، خبر دهم . او به تو گفته است كه اگر جواب بياورى ، ترا پانصد دينار زر سرخ دهم و اگر جواب نياورى ، يكصد دينار دهم . گفتم : آرى ، چنين گفته است . گفت : امروز تو در نزد ما بنشين و بعيش و نوش بسر بر و پانصد دينار زر سرخ از من بگير . من آن روز در نزد او نشستم و خوردنى بخوردم . پس از آن به او گفتم : يا سيدى ، مگر ترا ميل بسماع و طرب نيست ؟ آنگاه آواز داده ، گفت : يا شجرة الدّر . كنيزكى با عودى كه صنعت هنود بود ، بيامد و در نزد ما بنشست و عود بكنار گرفته ، بيست و يك راه بزد . پس از آن به راه نخستين بازگشت و اين بيت بخواند :
جائى كه سرو بوستان با پاى چوبين مىچمد * ما نيز در قصر آوريم آن سرو سيم‌اندام را
چون كنيزك ، ابيات بانجام رسانيد ، خواجه فريادى بزد و بى خود بيفتاد . كنيزك گفت : اى شيخ ، خداى بر تو مگيراد . كه ما ديرگاهى بود از بيمى كه بخواجه داشتيم ، آواز نمىخوانديم . ولى اكنون تو بدان غرفه شو و در آنجا