كرد و به گاه رفتن ، اين دو بيت بر من بخواند :
رو رو كه دل از مهر تو بدمهر گسستيم * از دام هواى تو بجستيم و برستيم
چونانكه تو ببريدى ما نيز بريديم * چونانكه تو بشكستى ما نيز شكستيم
و از آنوقت تا اكنون بر من خشم آورده و قصد كرده است كه پيوسته از من دور باشد و تا اكنون بنزد من نيامده و مكتوب از براى من نفرستاده . من به او گفتم : الحال ، قصد تو چيست ؟ گفت : قصد من اينست كه از من كتابى بسوى او برى . اگر جواب او را به من آورى ، ترا پانصد دينار زر سرخ دهم و اگر جواب نياورى ، صد دينار ، ترا بدهم . پس كنيزكى را بخواست و گفت : قلم و قرطاس از بهر من حاضر آور . كنيزك ، قلم و قرطاس بياورد . و دخترك آفتابروى ، اين ابيات بنوشت :
گر دست دهد هزار جانم * در پاى مباركت فشانم
آخر بسرم گذر كن اى دوست * انگار كه خاك آستانم
تو خود سر وصل ما ندارى * من عادت بخت خويش دانم
هيهات كه چون تو شاهبازى * تشريف دهد بر آشيانم
آخر نه من و تو دوست بوديم * عهد تو شكست و من همانم
پس از آن ، مكتوب مهر كرده ، به من داد . من مكتوب گرفته ، بخانهء جبير شيبانى رفتم . او را در نخجير يافتم . بانتظار او بنشستم تا اينكه از نخجير بازگشت .
اى خليفه ، من چون او را سواره بديدم ، از جبين و جمال او هوش من برفت و بخردم زيان آمد . پس نگاه كرد . مرا بدر خانهء خود نشسته بديد . از اسب به زير آمده ، بسوى من آمد و دست در گردن من افكند و مرا سلام داد . من چنان گمان كردم كه بهشت را در آغوش گرفتم . پس از آن مرا بدرون خانه برد و در پهلوى خود بنشاند و بآوردن سفره بفرمود . خادمان ، سفره بنهادند و همهگونه طعامها در آن سفره فروچيدند .