خاتون ، مرا فكرتى روى داد . گفت : چه فكرت ترا روى داد ؟ گفتم : در گردش روزگار و پىدرپى آمدن حوادث فكر هميكنم . آن دخترك گفت : سزاست كه بفكرت اندر باشى . از آنكه روزگار ، كارهاى عجيب دارد . بازگو كه از بهرچه بفكرت فرورفتى ؟ گفتم : از بهر خداوند اين خانه فكر ميكنم كه او در حال حيات ، با من صديق بود . آن دخترك گفت : خداوند اين خانه چه نام داشت ؟
گفتم : محمّد بن على گوهرفروش نام داشت و بسيار توانگر بود . نميدانم او را فرزندى برجا هست يا نه ؟ گفت : آرى ، دختركى ازو بر جاى مانده كه بدور نام دارد و وارث همه مال اوست . گفتم : اى خاتون ، گونهء ترا متغير مىبينم . مرا از كار خودآگاه كن . شايد گره كار تو از دست من بگشايد . آن دخترك گفت : اى شيخ ، اگر از اهل راز باشى ، راز خود را به تو گويم . تو مرا آگاه كن كه كيستى تا بدانم راز پوش هستى يا نه ؟ كه شاعر گفته :
نگويد راز هركو هست بخرد * مگر پيش حكيم و مرد موبد
به قدر عقل هركس گوى با وى * اگر اهلى مده ديوانه را مى
من به او گفتم : اى خاتون ، من على بن منصور دمشقى ، نديم هرون الرشيدم .
چون دخترك سخن من بشنيد ، از فراز كرسى به زير آمده ، به من گفت : آفرين بر تو .
يابن منصور ، اكنون ترا از حالت خود باخبر كنم و ترا از راز خودآگاه كنم . بدان كه من عاشقى هستم ، از يار جدا مانده . گفتم : اى خاتون ، تو خوبرو هستى .
خوبرويان عشق نورزند ، مگر خوبرويان را بازگو كه معشوق تو كيست ؟ گفت :
من عاشق جبير بن عمير شيبانى هستم . من به او گفتم : اى خاتون ، در ميان شما مواصلت يا مراسلت اتفاق افتاده است يا نه ؟ گفت : آرى . با او ازدواج كردم .
و لكن عشق او بر خلاف عشق من عشقى است در زبان ، نه در دل . از آنكه او بوعده وفا نكرد و عهد مودت و دوستى نگاه نداشت . من به او گفتم : اى خاتون ، سبب جدائى در ميان شما چيست ؟ گفت : سبب جدائى اينست كه او از اينكه من بيشتر اوقات خود را با كنيزكانم بسر مىبردم ، ناراضى گشت و بيهوده مرا ترك