با خود گفتم : اگر خداوند اين آواز را ملاحتى باشد ، هرآينه ملاحت و آواز خوش را جمع كرده است . ناگاه بادى وزيد و پرده به كنارى رفت و دختركى بدرآمد ، چون قرص ماه با ابروان پيوسته و زلفكان برشكسته و چشمان مخمور و دهانى چون حلقهء انگشترى و رخانى رخشندهتر از زهره و مشترى كه دل از پير و جوان بربودى و عقل از مرد و زن ببردى ، بدانسان كه شاعر گفته :
دل من برد بدان زلف پر از حلقه و خم * كه فروريخته چين از بر چين تا بقدم
صنمى سيمين رويست و منم شيفتهاش * خنك آنكس كه بود شيفتهء روى صنم
پس من از روزنهاى پرده ، او را نظاره ميكردم . ناگاه او را نظر بر من افتاد .
با كنيزك خود گفت : ببين كيست كه بر در ايستاده ؟ كنيزك برخاسته ، بسوى من آمد و گفت : ايها الشيخ ، مگر شرم ندارى ؟ از پيران ، كار زشت نه خوبست . من به او گفتم : اى خاتون ، اما پير را راست گفتى . پيرم و لكن گمان ندارم كه كار زشت كرده باشم . پس خاتون ساكت شد . كنيزك گفت : كدام كار زشتتر از اينست كه به خانه بيگانگان درآئى و بنامحرمان نظاره كنى ؟ من گفتم : اى خاتون ، معذورم .
گفت : ترا عذر چيست ؟ گفتم : مردىام غريب و بسى تشنهام . گفت : ما عذر ترا پذيرفتيم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و بيست و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن دختر گفت : من عذر ترا پذيرفتم . آنگاه كنيزكى را گفت كه : اين مرد را آب ده . آن كنيز ، كوزهء زرين مرصع بدر و گوهر پر از آب كه بمشك اذفر آميخته و دستارچهء حرير سبز برو كشيده بودند ، پيش من آورد . من كوزه بگرفتم و آب ، ديردير مينوشيدم . پس از آن ، كوزه بكنيزك رد كرده ، ايستادم . آن دختر گفت : اى شيخ ، راه خويش در پيش گير . من به او گفتم : اى