على بن منصور گفت : ايها الخليفه ، بدان كه من در هرسال ، رسومى از محمد بن سليمان هاشمى داشتم . در آغاز سال به عادت معهود بنزد او رفتم و او را ديدم كه آمادهء نخجيرگاهست . او را سلام دادم . و او ردّ سلام كرد و به من گفت : يا بن منصور ، با من سوار شو . من گفتم : اى خواجه ، مرا طاقت سوارى نيست . پس مرا در دار الضيافه بنشاند و حاجبان و ميزبانان به من بگماشت و خود بنخجيرگاه شد . ايشان غايت اكرام با من كردند و لوازم ضيافت فرونگذاشتند . با خود گفتم كه : عجب است كه ديرگاهى در بصره باشم و راهى بجز از قصر بباغ و از باغ بقصر نشناسم . مرا بجز اين وقت ، فرصتى نخواهد بود كه در اطراف بصره تفرّج كنم . بهتر اينست كه من برخاسته ، تنها بتفرّج روم . در حال ، برخاسته ، جامهء فاخر در بر كردم و از خانه روان شدم . و اى خليفه ، تو ميدانى كه در بصره ، هفتاد محلّتست كه طول هرمحلّت ، هفتاد فرسنگ عراقى است . پس من در كوچههاى او راه گم كردم و تشنگى بر من غلبه كرد . ناگاه بدر بزرگى رسيدم كه دو حلقهء مسين بر آن در بود و پردههاى ديباى سرخ بر آن درآويخته بودند و در دو سوى آن در ، دو مصطبه بود كه درختان تاك بر آن مصطبهها سايه انداخته بودند .
من در آن مصطبه بسايه بنشستم و آن مكان را تفرّج ميكردم كه ناگاه آواز نالهء بشنيدم كه از دل محزون برميخاست و اين ابيات هميخواند :
دوست ميدارم من اين ناليدن دلسوز را * تا بهر نوعى كه باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبحروئى مىبرم * كاين صباحت نيست اين صبح جهانافروز را
وه كه گر من بازبينم چهر مهرافزاى دوست * تا قيامت شكر گويم طالع فيروز را
كامجويان را ز ناكامى چشيدن چاره نيست * بر زمستان صبر بايد طامع نوروز را