تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
كند . مسرور گفت : ايها الخليفه ، آيا ميل دارى كه بباغ اندر شوى و بگلها و شكوفها تفرّج كنى و ستارگان را نظاره نمائى كه چگونه در ميان ايشان پرتو انداخته ؟ گفت : اى مسرور ، دلم بهيچ‌يك از اينها مايل نيست و از اينها خاطر من نگشايد . مسرور گفت : ايها الخليفه ، ترا در قصر ، سيصد همسر است و هريكى از ايشان را جداگانه قصرى هست . بفرما تا ايشان قصرهاى خود را خلوت كنند و تو در قصرهاى ايشان بگرد و ايشان را تفرّج كن . خليفه گفت : اى مسرور ، قصر از آن من و كنيزكان ، ملك من هستند و مرا نفس به اين چيزها طالب نيست . مسرور گفت : ايها الخليفه ، عالمان و شاعران را حاضر آور تا باهم مباحثه كنند و اشعار نغز بخوانند و حكايات و اخبار از براى تو حديث كنند . خليفه گفت : مرا نفس به هيچ كدام از اين چيزها طالب نيست . مسرور گفت : ايها الخليفه ، نديمان و ظريفان را حاضر آور تا نكته‌هاى سنجيده و سخن‌هاى پسنديده ، ترا بگويند . خليفه گفت : مرا دل به اين چيزها نميگشايد . مسرور گفت : ايها الخليفه ، مرا بكش . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و بيست و هفتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مسرور گفت : ايها الخليفه ، مرا بكش . شايد بيخوابى تو برود و اضطراب يك سو شود . خليفه از سخن او بخنديد و به او گفت : اى مسرور ، نظر كن كه از نديمان ، كدام بر در است ؟ مسرور بيرون رفته ، بازگشت . گفت : اى خليفه ، على بن منصور دمشقى بر در است . گفت : او را بنزد من آر . پس مسرور برفت و على بن منصور را بياورد . چون على بن منصور حاضر آمد ، خليفه را سلام داد . خليفه رد سلام كرده ، گفت : اى على ، از حكايات خود ، چيزى حديث كن . گفت : ايها الخليفه ، چيزى را كه شنيده باشم ، بگويم يا چيزى را كه ديده‌ام ، بگويم ؟ خليفه گفت : اگر چيزى ديده باشى ، حديث كن . كه شنيده چون ديده نخواهد بود .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 419 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى