شد . آنگاه چون به خود آمد ، شكر خداى را بجاآورد و تا سحرگاهان با زمرد به سخن پرداخت .
پس چون صبح برآمد ، زمرد ، بزرگان لشكر و ارباب دولت را بخواست و با ايشان گفت : قصد من اينست كه بسوى شهر خود روم . شما از براى من نايبى اختيار كنيد كه در ميان شما حكمرانى كند تا من بسوى شما بازگردم . پس از آن بتجهيز سفر مشغول شد و توشه و اموال و استران و اشتران برداشته ، از شهر بيرون آمدند و شب و روز ، كوه و صحرا همىنورديدند تا به شهر على بن مجد الدين برسيدند . و در آنجا بعيش و نوش و فرح و شادى بسر بردند تا اينكه مرگ ، ايشان را دريافت .
حكايت جبير بن عمير و نامزدش
و از جملهء حكايتها اينست كه : شبى خليفه هرون الرشيد را بيخوابى بسر افتاد و از اين پهلو به آن پهلو بسى بگشت تا اينكه عاجز شد . آنگاه مسرور را بخواست و به او گفت : اى مسرور ، كسى پديد آور كه از رنج بيخوابى ، مرا آسوده