بنشست .
چون شب درآمد ، بدان مكان كه در آنجا خفتى ، برفت و چنان بنمود كه خواب بر او غلبه كرده . و او را عادت اين بود كه بجز دو خدمتكار خوردسال ، كس در نزد او نمىخفت . پس چون در آن مكان قرار گرفت ، كس بسوى محبوب خود ، على بن مجد الدين بفرستاد و خود بفراز تخت بنشست . شمعها روشن بود . چون اهل قصر شنيدند كه ملك ، كس بسوى آن پسر فرستاده ، بشگفت اندر ماندند . هريك از ايشان گمانى ميكرد و سخنى ميگفت . و پارهء از ايشان مىگفت كه : ملك دلبستهء اين پسر شد و فردا او را سردار لشكر خواهد كرد . الغرض ، چون خادمان ، على بن مجد الدين را بنزد زمرد بياوردند ، على پايهء تخت را ببوسيد و او را دعا كرد . زمرد با خود گفت : خود را به او نشناسانم تا ساعتى با او مزاح كنم . پس از آن گفت : يا على بگرمابه رفتى يا نه ؟ على بن مجد الدين گفت : آرى ، اى ملك . زمرد گفت : برخيز و از اين طعامهاى لذيذ بخور و از اين شربت بنوش . كه تو از رنج راه آزردهء . چون على بن مجد الدين ، طعام و شربت خورد ، برخاسته ، در برابر تخت ملك بايستاد . زمرد به او گفت :
بفراز تخت برآى و پاهاى من بمال . على بن مجد الدين بفراز تخت رفته ، پا و ساق او را همىماليد . ديد كه ساقهاى او از حرير ، نرمتر است و بساقهاى زنان همىماند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و بيست و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، پس با خود گفت : سبحان اللّه . اين ملك بدختران همىماند و اين كاريست عجيب . چون زمرد اين حالت را ازو ديد ، بخنديد و گفت : يا سيدى ، هنوز مرا نشناختى ؟ على بن مجد الدين گفت : تو كيستى ؟ گفت :
من كنيزك تو ، زمردم . چون على بن مجد الدين اين را بدانست ، از خود بى خود