خواجهسرايان گفت كه : بسوى اين پسر برو و به او به نرمى بگو كه نزد ملك حاضر آيد . خواجهسرا بنزد او رفته ، به او گفت : يا سيدى ، بنزد ملك حاضر آى . على بن مجد الدين گفت : سمعا و طاعة . در حال با خواجهسرا برفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و بيست و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على بن مجد الدين با خواجهسرا برفت . مردمان با يكديگر گفتند : آيا ملك با اين چه خواهد كرد ؟ پارهء از ايشان ميگفت : ملك با او جز نكوئى نكند . اگر ميخواست به او بدى كند ، او را نميگذاشت كه بخورد . و پارهء ديگر به حالت او محزون بودند . چون على بن مجد الدين در پيش روى زمرد بايستاد و زمين ببوسيد ، زمرد با او بملاطفت سخن گفت . و پرسيد : نام تو چيست و چه صنعت دارى و بدين شهر از بهرچه آمدهء ؟ على بن مجد الدين گفت : اى ملك زمان ، نام من على و از اولاد بازرگانان هستم و شهر من خراسان است و سبب آمدن من بدين شهر اينست كه دختركى از من گم شده كه در نزد من از جان عزيزتر بود و قصهء من همين است . اين بگفت و بگريست ، چندانكه بى خود افتاد . زمرد فرمود تا گلاب به دو بيفشانند و بهوشش آوردند . آنگاه زمرد ، تخت رمل و قلم مسين بخواست . چون كنيزكان حاضر آوردند . قلم بگرفت و رمل بزد و ساعتى تامل كرده ، پس از آن گفت : سخن براستى گفتى . به زودى خداى تعالى ترا با او جمع آورد . پس زمرد ، حاجبان را فرمود كه او را بگرمابه برند و جامهء ملوكانهاش بپوشانند . پس از آن باسبى نشانده ، هنگام شام بسوى قصرش باز آورند . حاجب ، او را بگرمابه آورد . پارهء از حاضران گفتند : چونست كه ملك با اين پسر ملاطفت كرد ؟ پارهء ديگر گفتند : چنان شمايل نيكو را جز نيكوئى نيارست كرد . پس هريكى از حاضران سخنى ميگفتند تا اينكه از مجلس پراكنده گشته ، هريك پى كار خود برفتند . و زمرد بقصر درآمده ، بانتظار رسيدن شب