زمردجويان شده ، بقصر اندرش نديدهاند . چون على بن مجد الدين اين سخن بشنيد ، جهان در چشمش تيره شد و از زندگانى نوميد گشت و فرياد كشيده ، همىگريست تا اينكه بى خود افتاد . چون به خود آمد ، از الم دورى ، رنجور گشته ، ببستر افتاد . و عجوز ، پيوسته اطباء بنزد او آورده ، دارو و شربت به دو همىداد تا اينكه روان بتن او بازگشت و محبوبهء خود ، زمرد را بخاطر آورده ، اين ابيات بخواند :
اى صبا نكهتى از خاك ره يار بيار * ببر اندوه دل و مژدهء دلدار بيار
تا معطر كنم از لطف نسيم تو مشام * شمّهء از نفحات نفس يار بيار
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بىدوست * نكتهء زان لب شيرين شكربار بيار
چون سال دوم برآمد ، عجوز به او گفت : اى فرزند ، اين حزنواندوه ، سبب بازگشتن محبوبهء تو نخواهد شد . برخيز و ميان محكم ببند و شهر به شهر از محبوبهء خود تفتيش كن . شايد كه بر اثر او آگاهى يا بى . على بن مجد الدين ، سخن عجوز را پذيرفته ، از شهر خود بدرآمد و اطراف بلاد همىگشت تا به شهر زمرد برسيد و بايوان ضيافت درآمده و بسفرهء طعام نشسته ، دست بر آن طعام شكر آميخته كه كس ازو نخوردى ، دراز كرد . حاضران برو محزون شدند و به او گفتند : اى پسر ، ازين ظرف مخور . كه هركه از اين ظرف چيزى خورد ، زيان كرد . على بن مجد الدين گفت : من از همين ظرف چيز خورم تا آنچه ميخواهند ، با من بكنند .
شايد كه ازين زندگانى و رنج و تعب خلاص يابم . اين بگفت و به خوردن مشغول شد . چون لقمهء اول بخورد ، زمرد قصد كرد كه او را پيش خود بخواند . باز بخاطرش آمد كه او گرسنه است . بهتر اينست كه او را به خوردن طعام بگذارد تا سير شود . پس على بن مجد الدين چيز بخورد و سير گشت . ملكه زمرد بيكى از