و سبب آمدن على بن مجد الدين اين بوده است كه چون در مصطبهء پاى قصر كافر ، خواب بر او چيره شد و زمرد را جوانگرد گرفته ، برفت ، پس از آن على بن مجد الدين بيدار شد . ديد كه عمامه بر سر ندارد . دانست كه كسى به او ستم كرده ، عمامهء او را گرفته است . در حال ، برخاسته ، بنزد آن عجوز كه از مكان زمرد خبر داده بود ، بيامد و در پيش روى او چندان بگريست كه بى خود افتاد .
چون به خود آمد ، حكايت خود را بعجوز بازگفت . عجوز ، او را سرزنش كرده ، به او گفت : ترا اين مصيبت از خود رسيده . و خود كرده را چاره نيست . القصه ، عجوز ، على بن مجد الدين را ملامت ميكرد و او همىگريست تا اينكه دوباره بى خود افتاد . پس از ساعتى به خود آمد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و بيست و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون على بن مجد الدين به خود آمد ، عجوز را ديد كه به حالت او گريان گشته ، آب از ديده ميريزد و اين دو بيت همىخواند :
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن * چتر گل در سركشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
در بيابان گر ز شوق كعبه خواهى زد قدم * سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
پس از آن به او گفت : در همينجا بنشين تا من براى تو خبرى بياورم . پس عجوز ، على بن مجد الدين را در همانجا گذاشته ، برفت و تا نيمهء روز غايب بود .
پس از آن بسوى على بن مجد الدين بازگشت و به او گفت : اى على ، گمان من اينست كه تو بحسرت خواهى مرد و تا زندهء ، محبوبهء خود را نخواهى ديد . از آن كه اهل قصر كافر چون شب را بروز آوردهاند ، منظرهء قصر را گشوده يافتهاند و از