چون شب سيصد و بيست و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه زمرد گفت : اميد هست كه خداى تعالى مرا بملاقات دوستان ، شادمان سازد و به زودى على بن مجد الدين را به من برساند . كه خداى تعالى بهرچه خواهد ، قادر است . پس حمد خداى تعالى بجاآورد و به حكم تقدير ، گردن بنهاد و گفت :
اميدوار چنانم كه كار بسته برآيد * وصال چون بسر آمد فراق هم بسر آيد
گلم ز دست بدر برد روزگار مخالف * اميد هست كه خارم ز پاى هم بدر آيد
گرم حيات بماند نماند اين غم و حسرت * وگر نميرد بلبل درخت گل ببرآيد
ز بسكه در نظر آيد خيال روى تو ما را * چنان شدم كه خيالم بجهد در نظر آيد
هزار قرعه بنامت زديم و بازنگشتى * ندانم آيت رحمت بطالع كه درآيد
چون ابيات بانجام رسانيد ، تن به قضا درداده ، بدورى حبيب خود شكيبا بود . روزها در ميان مردم حكمرانى ميكرد و شبها در جدائى خواجهء خود ، على بن مجد الدين ميگريست . تا اينكه آغاز ماه ديگر شد . فرمود به عادت معهود ، سفره در ايوان بگستردند . و مردم شهر بسفره جمع آمدند و ملكه زمرد بايوان درآمده ، در صدر بنشست و چشم بر در ايوان دوخته بود و اين مناجات همىكرد : يا من ردّ يوسف على يعقوب و كشف البلاء عن ايوب منّ على بردّ سيّدى . 56 هنوز مناجات او تمام نشده بود كه كسى از در ايوان درآمد كه سرو قامتش از بار غم ، خميده و از محنت و اندوه ، تنش نزار گشته و گونهاش زرد شده بود . چون بايوان درآمد ، در مكانى كه خالى بود ، بنشست . زمرد را از ديدن او اضطراب و پريشانى روى داد و بدقت تمام در وى نظر كرد . دانست كه او خواجهاش ، على بن مجد الدين است . خواست كه از شادى فرياد برآورد . ولى از رسوائى ترسيده ، خوددارى كرد و راز خود را پوشيده داشت .