تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
بخورد . او را بگرفتند و در پيشگاه ملك بداشتند . ملكه زمرد به او گفت : اى پليدك ، نام تو چيست و چه صنعت دارى و بدين شهر از بهرچه آمدهء ؟ گفت : ايها الملك ، نام من رستم است و مرا صنعتى نيست . بلكه درويش هستم . ملكه ، تخت رمل بخواست . چون تخت رمل حاضر آوردند ، قلم مسين به كف آورده ، رمل بزد و بنوشت و ساعتى تأمل كرده ، پس از ساعتى سر بسوى او برداشت و به او گفت : اى پليدك ، چگونه با ملوك دروغ گفتى ؟ ترا نام ، رشيد الدين كافر است و صنعت تو همين است كه دام حيلت بدختران مسلمانان گسترده ، ايشان را بگيرى . و تو در ظاهر مسلمان و در باطن ، كافر هستى . اكنون راست گو ، و گرنه ببدترين رنجها ترا بكشم . كافر ، زبان در دهان بگردانيد و سخن خويش همىخوائيد تا اينكه گفت : اى ملك زمان ، راست گفتى . ملكه فرمود او را بينداختند و هزار تازيانه بر تن او بزدند . پس از آن ، پوست از وى گرفته ، استخوان او را بگودال اندر افكنده ، بسوزانيدند و پوست او را پر از كاه كرده ، از دروازهء شهر بياويختند . پس از آن ، مردمان را جواز بداد . چون طعام بخوردند ، هريك به مكان خويش بازگشتند . و ملكه زمرد بقصر درآمد و گفت : منت خداى را كه دل مرا از كسانى كه مرا آزرده بودند ، راحت بخشود و انتقام مرا از ايشان بكشيد . پس شكر خداى تعالى بجاى آورد و به ياد خواجه ، اين دوبيتى برخواند :
يا رب تو مرا بيار دمساز رسان * آوازهء دردم بهم آواز رسان آن‌كس كه من از فرقت او بيتابم * او را به من و مرا به او بازرسان
پس از آن بگريست و گفت : اميد هست خدائى كه مرا بدشمنان ظفر داد ، بملاقات دوستان نيز شاد كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .