خوردنى بخوردند و برخاسته ، بمكانهاى خويش بازگشتند ، ملكه زمرد بقصر درآمد و خدم و حشم را جواز بازگشتن بداد .
چون آغاز ماه ديگر شد ، به عادت معهود ، سفره در ايوان بگستردند و مردمان جمع آمده ، بنشستند و انتظار اجازت همىكشيدند كه ملكه درآمد و بكرسى بنشست و چشم بحاضران انداخته ، نظاره ميكرد . ناگاه چشمش به كسى بيفتاد كه با شتاب هرچه تمامتر بايوان درآمد و در سر همان ظرف طعام شكر آميخته كه كس در آنجا ننشسته بود ، بنشست . چون در آن مرد تامل كرد ، ديد آن كافر پليد جفاكردار است كه خود را رشيد الدين ناميده بود . ملكه با خود گفت :
چه مبارك طعامى بود امروز كه اين خدانشناس ستمكار را در دام افكند . و آمدن آن پليدك ، سببى عجيب داشت . و سبب اين بوده كه : چون او از سفر بازگشت ،
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و بيست و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن پليدك ستمكار چون از سفر بازگشت ، اهل خانه ، او را بياگاهانيدند كه زمرد با خرجينى از زر و مال ناپديد گشته . چون اين سخن بشنيد ، جامه بر تن بدريد . طپانچه بر سينه و روى خود بزد و ريش بكند و برادر خود برسوم را از بهر تفتيش بشهرها فرستاد . چون برسوم بازنگشت ، آن پليدك ، خود به تفتيش زمرّد و برسوم ، بيرون رفته ، شهر به شهر همىگشت تا اينكه در آغاز ماه بدان شهر درآمد . كوچههاى شهر را خالى و دكانها را بسته يافت . از پارهء زنان و كودكان ، سبب آن حالت بپرسيد . گفتند : در آغاز هرماه ، ملك سفره گسترده ، مردمان را در آنجا حاضر آورد و كس را ياراى نشستن خانه و دكان نيست . پس او را به مكان ضيافت دلالت كردند . چون بدان مكان برسيد ، مردم را ديد كه به خوردن نشستهاند . او نيز خواست بنشيند . ملكه را نظر بر وى افتاد و او را بشناخت . در حال ، بانگ بخادمان زد كه : اين را بگيريد و نگذاريد كه طعام