به شهر و كوىبكوى هميگشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و بيست و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، جوانگرد ، شهر به شهر هميگشت تا اينكه به شهر ملكه زمرد برسيد . چون به شهر درآمد ، كسى در شهر نيافت . از پارهء زنان سؤال كرد .
ايشان او را بياگاهانيدند كه آغاز هرماه ، ملك اين شهر ، سفره بگسترد و مردم بدانجا رفته ، طعام خورند . پس او را به مكان ضيافت دلالت كردند . چون بدان مكان اندرآمد ، ملكه ، او را بشناخت و خادمان را فرمود كه : نگذاريد اين مرد بسفرهء طعام بنشيند . كه از جبين او اثر فساد پديدار است . خادمان ، او را گرفته ، در پيشگاه ملكه بداشتند . ملكه به او گفت : ترا نام چيست و چه صنعت دارى و بدين شهر از بهرچه آمدهء ؟ جوانگرد گفت : مرا نام ، عثمان و شغل من باغبانى است و چيزى از من گم شده . از پى گمشدهء خويش همىگردم . ملكه زمرد گفت : تخت رمل از براى من بياوريد . تخت رمل حاضر آوردند . قلم بدست گرفته ، رمل بزد و ساعتى تأمل كرده ، پس از آن سر برداشت و با جوانگرد گفت : اى پليدك كذاب ، چگونه با ملوك دروغ ميگوئى ؟ اينست رمل . مرا خبر داد باينكه نام تو جوانگرد و شغل تو دزديست كه بباطل ، مال مردم ببرى و خون ايشان بناحق بريزى . آنگاه ملكه بانگ به دو زد كه : اى پليدك ، سخن براستى بگو ، و گرنه ترا بكشم . چون جوانگرد سخن او را بشنيد ، گونهاش زرد گشت و گمان كرد كه اگر سخن براستى گويد ، نجات خواهد يافت . گفت : اى ملك ، راست گفتى . و لكن من در دست تو توبه كنم و بسوى خدا بازگردم . ملكه به او گفت : اى پليدك ، مرا نشايد كه خار اندر راه مسلمانان بگذارم . پس خادمان را فرمود كه : پوست از اين ستمكار برداريد و با او چنان كنيد كه در ماه گذشته با آن يكى كرده بوديد . آنگاه خادمان بفرمان ملك بشتافتند و چنان كردند كه فرموده بود . چون مردمان