تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩

چون شب سيصد و بيستم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كافر گفت : من روسياه كافر هستم . پس حاضران ، از رمل دانستن ملك در شگفت ماندند . پس ملكه فرمود كه : پوست از كافر برداشته ، كاه در پوست او كنند و از دروازهء شهرش بياويزند و در خارج شهر گودالى كنند و گوشت و استخوان او را بگودال اندر بسوزانند . آنچه كه ملكه فرموده بود ، چنان كردند ، و مردمان ميگفتند : اين كافر را پاداش ، همين بود . پس چون آغاز ماه سيم شد ، به عادت معهود ، سفره بگستردند و طعامها فروچيدند و ملكه زمرد بر تخت بنشست . سپاهيان و مردمان شهر بسفره گرد آمدند و به مكان ظرف طعام شكر آميخته نظاره ميكردند . يكى از حاضران با رفيق خود گفت : از آن ظرف طعام شكر آميخته برحذر باش و ازو مخور كه كشته خواهى شد . پس مردمان به خوردن نشسته بودند و ملكه بفراز تخت بر متكاى مرصع تكيه زده ، بايشان همىنگريست كه ناگاه مردى از در ايوان درآمد و رو بسفره همىشتابيد . ملكه را چشم بر او افتاده ، بر او تامل كرد . ديد كه همان جوان‌گرد دزد است و سبب آمدنش اين بوده است كه او مادر خود را بغار گذاشته ، بسوى ياران خود رفته بود و بايشان گفته كه : من دوش ، دو غنيمت خوب بدست آورده‌ام . يكى سپاهى كشته ، اسب و سلاح و جامه او را گرفتم و خرجينى پر از زر سرخ با دختركى ماهروى كه هزار برابر آن زرهاست ، در ربوده . همه را نزد مادر بغار اندر گذاشته‌ام . ياران او ازين خبر فرحناك گشته ، بسوى غار روان شدند . جوان‌گرد از پيش و ايشان از پى بغار درآمدند . غار را خالى از زر و مال و دختر گلعذار يافتند . جوان‌گرد ، حقيقت كار از مادر جويا شد . مادر ماجرى بيان كرد . جوان‌گرد انگشت ندامت بدندان گرفت و گفت : به خدا سوگند از بهر آن پليدك ، جهان را بگردم و در هر مكان كه باشد ، او را پديد آورم ، اگرچه بظلمات اندر باشد ، او را پيدا كنم . پس در حال ، بيرون آمده ، شهر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 409 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى