شرم نكرده ، دست بظرف دور از خود هميبرى ؟ برسوم كافر به او گفت : نخورم مگر از همين ظرف . آن مرد گفت : بخور . خداى تعالى به تو گوارا نكند . پس برسوم كافر با او مخالفت كرده ، لقمهء از آن ظرف برداشت . ملكه زمرد بسوى برسوم نظاره ميكرد . بانگ بر خادمان زده ، گفت : اين مرد را كه ظرف طعام شكر آميخته در پيش دارد ، بياوريد و نگذاريد كه آن لقمه بخورد و همان لقمه را از دستش بستانيد . پس چهار تن از سپاهيان ببرسوم گرد آمده ، او را بكشيدند و لقمه از دستش گرفته ، بينداختند و در پيش تخت ملكه زمردش بداشتند . مردم دست از طعام خوردن بازداشتند و با يكديگر مىگفتند كه : اين مرد ، ستمكار و گناهكار است . از آنكه ظرف طعام از پيش ياران خود بگرفت . ديگرى ميگفت : صبر كنيد تا ببينم انجام كارش بكجا خواهد رسيد .
پس چون او را در برابر تخت ملكه بداشتند ، ملكه بانگ به دو زد كه :
ايها الازرق ، نام تو چيست و بدين شهر از بهرچه آمدهء ؟ آن پليدك ، نام خود پوشيده داشت و گفت : اى ملك ، نام من على و شغل من حياكتست . و بدين شهر از براى كاسبى آمدهام . ملكه زمرد گفت : تخت رمل از براى من بياوريد و قلمى مسين حاضر كنيد . در حال ، آنچه ملكه خواسته بود ، حاضر آوردند . ملكه قلم بگرفت و رمل همىزد و با قلم همىنوشت . آنگاه ملكه سر برداشته ، ساعتى چشم بهرسو دوخت و به او گفت : اى پليدك ، چرا با پادشاهان دروغ گفتى ؟ تو كافر هستى و نام تو برسوم است كه از بهر تفتيش كسى آمدهء . سخن براستى بگو .
و گرنه به خدا سوگند كه همين ساعت ترا بكشم . كافر ، زبان در دهان بگردانيد .
حاضران با خود گفتند كه : ملك ، رمل نيز ميداند . پاك است آن خدائى كه همه چيز به او عطا فرموده . پس از آن ملكه ، بانگ بكافر زد و گفت : سخن براستى بگو ، و گرنه هلاك خواهى شد . كافر گفت : العفو يا ملك الزمان ، تو در حكم ، راستگو هستى . من روسياه كافرم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 408
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٠٨