روز ، دكان نگشايد و بسفرهء ملك حاضر آيند و هركس مخالفت كند ، كشته خواهد شد .
پس چون آغاز ماه نو شد ، فرمان بجاآوردند و بر اين عادت مستمّر بودند تا در سال دوم ، آغاز ماه نو شد . زمرّد به صورت سلطان درآمد و مردمان شهر و سپاهيان ، فوجفوج همىآمدند و ايشان را بنشستن جواز ميداد . و خود بتخت مملكت نشسته بايشان نظاره ميكرد و هركس كه بسفره نشسته بود ، با خود ميگفت : نظر ملك با منست . و حاجبان بآواز بلند ميگفتند كه : شرم نكنيد .
بخوريد كه ملك ، خوردن شما را دوست دارد . پس ايشان به قدر كفايت ، طعام خورده ، ملك را دعاگويان بازميگشتند و با يكديگر ميگفتند : ما چنين سلطان فقيرنواز تا اكنون نديده بوديم . و زمرّد نيز از ايوان برخاسته ، بقصر اندرآمد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و نوزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه زمرد از ايوان برخاسته ، بقصر اندرآمد و ازين كارى كه ترتيب داده ، فرحناك بود و با خود ميگفت كه : اگر خداى تعالى بخواهد ، بسبب اين تدبير بخواجهء خود على بن مجد الدين خواهم رسيد . پس چون آغاز ماه دوم شد ، به عادت معهود ، سفره بگستردند و ملكه زمرد بايوان درآمده ، بفراز تخت بنشست . و مردمان ، گروهگروه مىآمدند و ملكه ، ايشان را بنشستن جواز ميداد . ناگاه ملكه را چشم ببرسوم كافر كه پرده از على بن مجد الدين ، خواجهء او خريده بود ، بيفتاده ، او را شناخت و گفت : اين نخستين فرج است . پس از آن برسوم كافر پيشآمده ، با مردم بطعام خوردن بنشست و ظرفى طعام كه شكر برو آميخته بودند ، از برسوم دور تر بسفره اندر بود . برسوم دست برده ، آن ظرف برداشت و پيش روى خود بگذاشت . مردى كه در پهلوى او بود ، به او گفت : چونست كه از ظرف پيش روى خود طعام نمىخورى و چرا