تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
هست كه خداى تعالى ، ميانهء من و خواجه‌ام على بن مجد الدين در اين مكان جمع آورد . آنگاه زمرّد روان شد و بزرگان سپاهيان از پى او روان شدند تا به شهر اندرآمدند و او را بقصر سلطنت درآوردند . چون از اسب فرود آمد ، امرا و بزرگان ، او را بفراز تختش بنشاندند و در پيش روى او زمين ، بوسه دادند . چون زمرّد بتخت بنشست ، بگشودن خزاين امر فرمود و خواستهء بىشمر بسپاهيان و بزرگان دولت بداد و همگى ، دوام ملك او را دعا گفتند . و او ديرگاهى به كار سلطنت مشغول بود و هيبتى بزرگ بدل‌هاى مردم راه يافت . و او بدعتها برداشت و زندانيان را رها كرد و مردمان ، او را بسى دوست ميداشتند . ولى او هروقت از خواجهء خود ياد ميكرد ، ميگريست و از خدا مىخواست كه ميانهء او را با خواجه‌اش جمع آورد . اتفاقا شبى از خواجهء خود ياد كرده ، روزهائى كه با او گذرانده بود ، بخاطر آورد و آب از ديدگان بريخت و اين دوبيتى برخواند :
من شِكر خصمان تو چون زَهر كنم * در عشق تو خود را سمر دهر كنم خصمان ترا من از تو بىبهر كنم * يا جان بدهم يا همه را قهر كنم
پس از آن ، اشك از رخساره پاك كرد و بحرمسراى درآمده ، كنيزكان و زنان را منزل جداگانه ترتيب داد و خود در مكان تنها بنشست و بجز خادمان خوردسال ، كسى را بنزد خود راه نداد . و يك سال بدين منوال گذشت . و از خواجه‌اش على بن مجد الدين اثرى پديد نشد . آنگاه مضطرب و تنگدل گرديده ، وزرا و حاجبان را بخواست و ايشان را فرمود كه مهندسين و بناها حاضر آورده ، از براى او در پاى قصر ، ايوانى بيك فرسخ طول و بيك فرسخ عرض بنا كنند . در اندك‌زمانى ، فرمان بجاآوردند . چون ايوان بانجام رسيد ، ملكه زمرّد بايوان درآمد و از بهر خود خيمهء در آنجا برپا كرد و از چپ و راست خيمه ، كرسىهاى بزرگان بنهادند . آنگاه فرمود سفره‌ها بگستردند و گونه‌گونه خوردنيها فروچيدند و بزرگان را به خوردن طعام ، بفرمود و ببزرگان گفت : هروقت كه آغاز ماه نو شود ، در اينجا حاضر آئيد و در شهر ، منادى ندا كند كه : هيچكس در آن