تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
كار من نيكو نشود . پس روى از شهر برگردانده ، حيران همىرفت و از گياه صحراها و آب نهرها همىخورد . تا ده روز ، كار ، او بدينسان بود . روز يازدهم بشهرىآباد برسيد كه زمستان ، گذشته و فصل ربيع در رسيده و آن شهر ، سبز و خرّم بود . چون بدان شهر رسيد ، بزرگان شهر و سپاهيانش را بديد . از آن حالت در عجب شد . با خود گفت : مردمان اين شهر را كه بدروازهء شهر گرد آمده‌اند ، سببى عجيب خواهد داشت . پس بسوى ايشان برفت . چون بايشان نزديك شد ، سپاهيان پيش‌آمدند و در پيش روى او زمين ببوسيدند و صف بكشيدند و گفتند : اى سلطان ، خدا ترا نصرت دهد و قدم ترا به مسلمانان مبارك گرداند . زمرد بايشان گفت : شما را چه مىشود ؟ وزير آن شهر به او گفت : خدائى كه در عطا كردن ، بخل ندارد ، نعمت به تو عطا فرموده و ترا سلطان اين شهر كرده . بدان كه عادت مردمان اين شهر اينست كه چون ملك ايشان بميرد و از براى ملك ، فرزندى نباشد ، سپاهيان و بزرگان شهر بدين مكان درآيند و سه روز در اين مكان بنشينند ، هركس از اين راه كه تو آمدى ، بيايد ، او را سلطان خويش گيرند . منت خداى را كه جوان زيبائى را از اولاد تركان بما برسانيد . اگر پستتر از تو نيز پديد آمدى ، سلطان ما او بودى . زمرد گفت : گمان مكنيد كه من از رعيت‌زادگان تركانم . بلكه من از بزرگ‌زادگان ايشان هستم . و لكن بر ايشان خشم كرده ، بيرون آمده‌ام . و اين خورجينى كه پر از زر سرخ است ، با خود آورده‌ام كه به فقرا و مساكين تصدق كنم . پس سپاهيان و بزرگان شهر ، او را دعا كردند و به او شادمان شدند . و زمرد نيز فرحناك با خود گفت : اكنون كه بدين مقام رسيدم ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و هيجدهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، زمرّد با خود گفت : اكنون كه بدين مقام رسيدم ، اميد
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 405 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى