بدان مكان اين بوده است كه او باحمد دنف گفت : اى خواجه ، در خارج اين شهر ، غارى هست كه چهل تن در آن غار توانند نشست . من همىخواهم كه مادر خود را به آن غار برده ، خود به شهر بازگردم و از شهر ، غنيمتى آورده ، در نزد مادر جمع آورم . كه فردا چاشت شما را ضيافت كنم . احمد گفت : هرآنچه خواهى بكن . جوانگرد بسوى آن غار رفته ، مادر خود در آن غار بگذاشت . چون از غار بدرآمد ، شخصى ديد خفته و اسب در پهلوى خود بسته . پس جوانگرد ، او را بكشت و جامه و سلاح و اسب او را بغار اندر برد و بنزد مادر گذاشته ، به شهر بازگشت و زمرد را گرفته ، بسوى غار برد و او را نيز نزد مادر گذاشته ، مادر را بنگاه داشتن او بسپرد و خود از غار بدرآمد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و هيفدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، جوانگرد ، مادر خود را بنگاه داشتن زمرد بسپرد و خود از غار بيرون رفت . پس زمرّد با خود گفت : مرا پس از اين ، غفلت نشايد و در خلاص خود ، حيلتى بايد . چون اين خيالش بخاطر آمد ، رو بمادر جوانگرد كرده ، گفت : اى خاله ، بخارج غار نميروى كه بروشنائى ، شپشهاى ترا بكشم ؟
عجوز گفت : به خدا سوگند اى دخترك ، همىآيم . چه ديرگاهيست من از گرمابه دور افتادهام . و اين ناجوانمرد ، مرا از اين مكان بدان مكان ميگرداند . آنگاه زمرد با عجوزك از غار بدرآمد و سر عجوز را بدامن گرفته ، شپشهاى او را همىكشت تا اينكه عجوز را خواب در ربود . در حال ، زمرد برخاسته ، جامهء آن شخص را كه جوانگردش كشته بود ، در بر كرد و تيغ او را بميان بست و عمامهء او را بر سر نهاد و خورجين پر از زر سرخ كه با خود آورده بود ، بگرفت و بر اسب سوار شد و گفت : يا جميل السّتر ، استرنى . 55 پس روى در باديه گذاشته ، با خود گفت : اگر من بسوى شهر روم ، شايد يكى از پيوندان سپاهى مرا ببيند و عاقبت