تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
گهى ز ديده برآرم ز اشتياق تو خون * گهى ز سينه برآرم در انتظار تو آه
چون ابيات بانجام رسانيد ، آواز بناله بلند كرد و اين دو بيتى نيز برخواند :
درّ طربم نوك فراق تو بسفت * ابر غم تو ماه نشاطم بنهفت هجران تو حورى بهشتى را جفت * آن كرد به من كه باز نتوانم گفت
على بن مجد الدين از كردار خود بندامت اندر بود . ولى ندامت ، سودى نداشت . پس جامه بر تن بدريد و سنگى به كف آورده ، بسينهء خود همىكوبيد و گريان‌گريان بدور خانه همىگشت تا اينكه طاقت نياورده ، از خانه بدرآمد . كودكان چون او را بديدند ، ديوانه‌اش ناميده ، به دو گرد آمدند . ولى هركس كه او را ميشناخت ، به حالت او ميگريست و ميگفت : اى فلان ، اين چه ماجرى است كه بر تو رفته ؟ پس على بن مجد الدين تا آخر روز به همان حالت در كوى و محلت ميگشت . چون شب درآمد و پردهء ظلمت بجهان بياويخت ، على بن مجد الدين در پارهء از كوچها بخسبيد . چون روز برآمد ، برخاسته ، به حالت روز پيشين به شهر اندر همىگرديد تا اينكه بخانهء خود بازگشت كه شب را در آنجا قرار گيرد . پيرزنى را نظر به دو افتاد . و آن پيرزن از جملهء نيكوكاران بود و به او گفت : اى فرزند ، اين چه آفتى است كه بعقل تو رسيده و ترا خرد از بهرچه بزيان رفته ؟ على بن مجد الدين به اين دوبيتى ، عجوز را جواب داد :
من بودم و دوش يار سيمين‌تن من * جمعى ز نشاط عيش پيرامن من ايشان همه صبحدم پراكنده شدند * جز خون جگر كه مانده بر دامن من
عجوز چون بدانست كه او عاشقيست از يار جدا گشته ، به او گفت : اى فرزند ، همىخواهم كه حكايت خود به من بگوئى و از مصيبتى كه ترا رسيده ، مرا بياگاهانى . شايد كه من ترا يارى كنم . على بن مجد الدين ، تمامت آنچه از برسوم كافر برو گذشته بود ، بيان كرد . چون عجوز ماجرى بدانست ، گفت : اى فرزند ، تو