تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
گفت : به خدا سوگند اگر گوشت مرا پاره‌پاره ببرى ، من از دين خود جدا نخواهم شد و اميدوارم كه خداى تعالى به زودى فرج عطا فرمايد . كافر ، سخت او را همىزد و او همىگريست و همىناليد . پس از آن زبان از ناله كوتاه كرده ، بقول حسبى اللّه ، مترنم بود تا اينكه نفسش ببريد و ناليدن نتوانست . چون كافر اين حالت بديد ، بخادمان گفت : او را بمطبخ اندازيد و طعامش ندهيد . چون بامداد شد ، باز كنيزك را حاضر آورد . بسياقت روز پيش ، او را همىزدند تا اينكه بى خود شد . آنگاه بخادمان گفت او را بمطبخ اندر بينداختند . پس از ساعتى ، كنيزك به خود آمده ، گفت : لا إله الا اللّه محمّد رسول اللّه . حسبى اللّه و نعم الوكيل . 54 پس از آن پناه بخواجهء دو عالم ، محمّد عليه السلم برد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و چهاردهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن كنيزك ، زمرّد نام بخواجه هردو عالم ، محمد عليه السلم پناه برد . و او را كار بدينجا رسيد . و اما على بن مجد الدين تا روز ديگر بى خود افتاده بود . تا اثر بنگ ازو برفت و چشم بگشود و بانگ زد كه : زمرّد . كس او را پاسخ نداد . پس برخاسته ، به خانه اندرآمد . خانه را از آن ماه‌رو خالى يافت . دانست كه اين ماجرى از كافر به دو رفته . آنگاه فرياد بركشيده ، بناليد و آب از ديدگان بريخت و اين ابيات برخواند :
اگر شناختمى قيمت وصال اى ماه * مرا زمانه نكردى ز درد هجر آگاه مرا ز هجر تو چون روى تست ديده سپيد * مرا ز عشق تو چون موى تست نامه سياه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 398 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى