تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
گفتن و ارزان فروختن او خرسند بودند و عجوزك به اين سوى و آن سوى خانه همينگريست تا خداوند ناله را بشناسد . ناگاه او را نظر به زمرد افتاد و او را بشناخت و گريان شد و بكنيزكان گفت : اى دختركان ، اين بينوا را چه روى داده كه به اين حالت افتاده ؟ كنيزكان ، قصه بعجوز بازگفتند و گفتند كه : اين كار نه به اختيار ماست . بلكه خواجهء ما ما را به اين كار فرموده . و او اكنون به سفر رفته . عجوز بايشان گفت : اى دختركان ، من را بشما حاجتى هست و آن اينست كه شما بند از اين بيچاره برداريد . چون خواجه بازگردد ، دوباره بندش نهيد و پاداش نيكو از پروردگار بگيريد . كنيزكان ، سخن او را بپذيرفتند و بند از زمرد برداشته ، نان و آبش بدادند . پس از آن ، عجوز بنزد زمرد رفته ، به او گفت : اى دخترك ، به زودى خداى تعالى ، ترا گشايش دهد . و آهسته به او گفت كه : از نزد خواجهء تو ، على بن مجد الدين آمده‌ام و او امشب بپاى قصر خواهد آمد . در آنجا صفيرى خواهد زد . چون آواز صفير بشنوى ، تو نيز صفيرى بزن . آنگاه از ريسمانى ، خود را بياويز . كه او ترا گرفته ، خواهد برد . پس زمرد ، شكر عجوز را به جا آورده و عجوز از خانه بدرآمد و نزد على بن مجد الدين رفت و او را از واقعه بياگاهانيد و به او گفت : چون شب از نيمه بگذرد ، در فلان كوچه بپاى قصر آن پليدك رو و در آنجا ايستاده ، صفيرى بزن كه كنيزك تو ، زمرد از ريسمانى آويخته بنزد تو آيد . آنگاه تو او را گرفته ، بهرجا كه خواهى ، ببر . على بن مجد الدين ، عجوز را شكرگذارى كرد و آب از ديدگان ريخته ، اين ابيات برخواند :
اگر دستم دهد روزى كه انصاف از تو بستانم * قضاى عهد ماضى را شبى دستى برافشانم فراقت سخت ميآيد و لكن صبر ميبايد * كه گر بگريزم از سختى رفيق سست‌پيمانم
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 401 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى