معذورى . پس عجوزك را دل برو بسوخت و آب از ديده بريخت و اين دو بيت برخواند :
چشمى كه نظر نگه ندارد * بس فتنه كه بر سر دل آرد
كس بار مشاهدت نچيند * تا تخم مجاهدت نكارد
چون عجوز ، دو بيت بانجام رسانيد ، به او گفت : اى فرزند ، برخيز . قفسى چون قفس زرگران بخر و خاتمها و دستبندها و خلخالها و زيورهائى كه زنان را به كار آيد ، شرى كرده و از مال ، مضايقت مكن . و همهء آن چيزها را بقفس اندر نهاده ، پيش من آور . كه من او را بر سر گذاشته ، به صورت دلالان ، گرد خانها بگردم تا خبر كنيزك را از بهر تو بياورم . على بن مجد الدين از سخن عجوز فرحناك گشته ، دست او را بوسه داده و بسرعت برفت و تمامت آنچه را كه عجوز خواسته بود ، حاضر آورد . آنگاه عجوز برخاسته ، جامه كهن پوشيد و چادرى زردگون بر سر كرده و عصائى بدست گرفته ، قفس برداشت و بهر كوچه و برزن ، گرد خانها همىگشت . تا اينكه خداى تعالى ، او را بقصر آن پليدك ، رشيد الدين كافر دلالت كرد . و از درون خانه ، آواز ناله بشنيد . در بكوفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و پانزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون عجوز از درون خانه ، ناله شنيد ، در بكوفت .
كنيزكى از كنيزكان كافر ، آمده ، در بگشود و عجوز را سلام داد . عجوز به او گفت كه : در نزد من چيزهاى فروختنى هست . آيا درين خانه كسى هست كه چيزى از من بخرد ؟ كنيزك گفت : آرى ، هست . در حال ، كنيزك او را به خانه اندرآورده ، بنشاند و كنيزكان برو گرد آمده ، هريك چيزى از عجوز بگرفتند . و عجوز با ايشان مهربانى كرده ، در قيمت چيزها چشمپوشى هميكرد . و كنيزكان از نرم