تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
شبان آهسته مينالم مگر رازم نهان ماند * به گوش هركه در عالم رسيد آواز پنهانم
چون ابيات بانجام رسانيد ، بناليد و سرشك بگونه روان ساخت . پس از آن صبر كرد تا نيمهء از شب گذشت . آنگاه برخاسته ، در همان كوچه بپاى قصر آن پليدك بيامد و در مصطبهء پاى قصر بنشست . چون ديرگاهى رفته بود كه از دورى آن ماه‌روى نخفته بود ، خواب برو چيره گشت و مانند مستان بيفتاد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و شانزدهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، على بن مجد الدين چون ميگساران ، بى خود افتاده بود . كه دزدى از دزدان بيرون آمده ، در كوى و محلت شهر همىگشت تا چيزى بدزدد . دليل قدر ، او را بپاى قصر آن پليدك راهنمونى كرد و بدور آن قصر بسى بگرديد . راه به بالا رفتن نيافت و بدر قصر همىگشت تا بدان مصطبهء كه على بن مجد الدين در آنجا خفته بود ، برسيد . چون على را در آنجا خفته ديد ، عمامه ازو برگرفت و ايستاده بود كه ناگاه زمرد بلب بام برآمد . دزد را ديد كه در تاريكى ايستاده . گمان كرد كه خواجهء او على بن مجد الدين است . صفيرى بزد . دزد نيز صفيرى بزد . آنگاه زمرد ، خود را از ريسمان بياويخت و خورجينى پر از زر سرخ با خود آورده بود . چون دزد او را بديد ، با خود گفت : اين كاريست عجيب و اين كار ، سببى غريب خواهد داشت . پس از آن ، كنيزك را با خورجين بدوش گرفته ، مانند ، تندباد روان شد . زمرد به او گفت : من از عجوز شنيده بودم كه تو از دورى من ، رنجور و ضعيف گشتهء . اكنون ترا مىبينم كه از پيل قوىترى . دزد ، او را جواب نگفت . زمرد تأمل كرده ، در روى او ريشى يافت كثيف‌تر از جاروب آبخانه . پس زمرد ازو بترسيد و به او گفت : تو كدام جانورى ؟ دزد گفت : اى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 402 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى