در شكم او جاى نگرفته بود كه بى خود بيفتاد .
چون كافر ، اين را بديد ، بسان گرگ گرسنه برپا خاسته ، كليد خانه را از جيب او بدرآورده ، بسوى برادر خود بشتابيد و او را از ماجراى بياگاهانيد . و سبب اين بوده است كه برادر كافر ، همان مرد كهنسال زشترو بود كه همىخواست كنيزك را بهزار دينار بخرد . كنيزك ، او را ناخوش داشته ، به آن ابياتش هجو كرده بود . و آن شيخ در باطن ، كافر و به ظاهر ، هيئت مسلمانى داشت و خود را رشيد الدين ناميده بود . چون كنيزك او را ناخوش داشت و به آن ابيات ، هجوش گرفت ، او شكايت ببرادر خود ، همين كافر برد . و اين كافر ، برسوم نام داشت . ببرادر گفت : خود ازين كار ملول مباش ، كه من حيلتى كرده ، بىآنكه درم و دينار صرف كنم ، او را از بهر تو بياورم . پس از آن كافر پيوسته دام حيلت ميگسترد تا اينكه اين حيلت به كار برد و كليد از جيب على بن مجد الدين در آورده ، بسوى برادر روان شد و او را از ماجرا آگاه كرد .
در حال ، برادرش بر استر سوار گشته ، با غلامان خود بسوى خانهء على بن مجد الدين بيامد و بدرهء هزار دينار زر با خود برداشت كه اگر شحنه ، او را ببيند ، بدره به دو دهد . چون بدر خانهء على بن مجد الدين رسيدند ، در خانه بگشودند .
غلامان بزمرّد گرد آمده ، او را بقهر و جبر بگرفتند و به او گفتند : خاموش باش و اگر سخنى بگوئى ، كشته خواهى شد . پس خانه را به حال خود بگذاشتند و از آن چيزى بر نگرفتند . و على بن مجد الدين بدهليز خانه بى خود افتاده بود كه ايشان در خانه را بسته ، كليد را در پهلوى على بن مجد الدين بگذاشتند و كنيزك را برداشته ، بقصر كافر بردند . كافر ، او را در ميان كنيزكان خود جاى داده ، به او گفت :
اى پليدك ، من همانم كه بهزار دينار همىخواستم ترا شرى كنم ، تو راضى نشدى و مرا هجو گفتى . اكنون ترا بىدينار و درم بگرفتم . كنيزك بگريست و به او گفت : اى شيخك پليد ، چگونه ميان من و خواجهء من جدائى انداختى ؟ كافر به او گفت : اى پليدك ، به زودى خواهى ديد كه ترا چگونه عذاب كنم . سوگند كه اگر مطاوعت من نكنى و بدين بتپرستى من نيائى ، ترا گونهگونه عذاب كنم . كنيزك
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 397
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٩٧