درم ، خوردنى از بهر او حاضر آورم . پس كافر به او گفت : يا سيدى ، من چيزى ميخواهم كه گرسنگى از من ببرد . اگرچه قرصه خشكى باشد . از آنكه بهترين توشها آنست كه گرسنگى ببرد . نه طعام فاخر ، لذيذ است . و درين معنى ، شاعر ، نكو گفته :
گر گل شكر خورى بتكلف زيان كند * ور نان خشك دير خورى گل شگر بود
پس على بن مجد الدين با كافر گفت : اندكى درين مكان برآساى تا من در بسته ، ببازار روم و بهر تو خوردنى حاضر آورم . كافر گفت : سمعا و طاعة . پس على بن مجد الدين در خانه را ببست و كلون به پشت در بينداخت و كليد را با خود برداشته ، بسوى بازار رفت و قدرى عسل و مغز بادام و نان و ماهى بريان گشته ، خريده ، بازگشت . چون كافر او را بديد ، به او گفت : يا سيدى ، اينهمه چيز از بهر چه بود ؟ كه بده مرد كفايت كند . و من تنها هستم . شايد تو با من طعام خورى ؟
على بن مجد الدين به او گفت : تنها بخور . كه من سير هستم . كافر گفت : يا سيدى ، حكيمان گفتهاند كه : هركه با مهمان چيز نخورد ، ناپاكزاده است . چون على بن مجد الدين اين را شنيد ، بنشست و با او اندكى چيز خورد و خواست كه دست باز كشد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سيزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على بن مجد الدين چون خواست دست از طعام بازكشد ، كافر ، مغز بادامى را گرفته ، پوست از وى برداشت و دو نيمه كرد و در نيمهء آن ، بنگى مكرر كه پيل را از پاى درانداختى ، به كار برد و با عسلش بياميخت و بعلى بن مجد الدين گفت : يا سيدى ، ترا بدين خود سوگند مىدهم كه اين را نيز بخور .
على بن مجد الدين شرم كرد كه سوگند نپذيرد . ناچار او را گرفته ، بخورد . هنوز