چون شب سيصد و دوازدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على با خود گفت كه : او را نوميد نگردانم . پس به خانه اندرآمده ، كوزه آب بگرفت . و كنيزك او زمرد ، چون او را بديد ، به او گفت : يا حبيبى ، پرده را فروختى يا نه ؟ گفت : آرى فروختم . زمرد پرسيد : ببازرگانان فروختى يا به راه گذرى ؟ راست گو كه مرا بدل ، بوى فراق رسيد . على بن مجد الدين گفت : ببازرگانش فروختم . كنيزك گفت : حقيقت كار به من بگو تا در تدارك آن بكوشم . و بازگو كه كوزهء آب از بهر چه گرفتى ؟ على بن مجد الدين گفت : همىخواهم آب بدلال دهم . كنيزك گفت : سبحان اللّه . چرا از دشمن حذر نمىكنى ؟ پس از آن ، اين دو بيت برخواند :
حذر كن زانكه گويد دشمن آن كن * كه بر زانو زنى دست تغابن
گرت راهى نمايد راست چون تير * ازو برگرد و راه دست چپ گير
القصه ، على بن مجد الدين كوزهء آب بيرون آورد . كافر را در دهليز خانه يافت . به او گفت : اى پليدك ، چگونه بىاجازت من به خانه آمدى ؟ كافر گفت : يا سيدى ، بدر خانه ايستادن و در دهليز خانه آمدن فرقى ندارد . پس كوزهء آب به او داد . كافر آب بخورد و كوزه بعلى بن مجد الدين بداد . على بن مجد الدين ، كوزه گرفته ، به او گفت : برخيز و از پى كار خود رو . كافر گفت : يا سيدى ، از آنكسان مباش كه نيكوئى كنند و منت نهند . پس از آن كافر گفت : يا سيدى ، آب خوردم .
ولى ميخواهم كه مرا طعام نيز دهى . اگرچه قرص جوينى باشد . على بن مجد الدين به او گفت : پيش از آنكه ترا بيازارند ، برخيز و از پى كار خود رو . كافر گفت : يا سيدى ، اگر به خانه اندر چيزى نيست ، اين يكصد دينار بگير و از بازار ، خوردنى از براى من شرى كن تا ميان من و تو حق نان و نمك پديد آيد . على بن مجد الدين گفت : اين كافر ، ناخردمند است . يكصد دينار بگيرم و مساوى دو