تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
به او گفت : اين را ببازار برده ، به پنجاه دينار بده . ولى ببازرگانان به فروش و حذر كن از اينكه او را به راه گذر بفروشى . كه اگر چنين كار كنى ، سبب جدائى من و تو خواهد شد . كه ما را بسى دشمنانند . على بن مجد الدين ، پردهء حرير را ببازار برده ، ببازرگان بفروخت و پارچهء حرير با ابريشمهاى رنگارنگ و تارهاى سيمين و زرّين خريده ، بياورد . و از خوردنى و نوشيدنى ، بدانچه حاجت داشتند ، حاضر آورده و بقيهء درمها را بكنيزك بداد . پس كنيزك در هرهشت روز ، پردهء دوخته ، بعلى بن مجد الدين ميداد و او را به پنجاه دينارش ميفروخت . و تا يك سال ، حال بدين منوال گذشت . و پس از يك سال ، على بن مجد الدين ، پرده برداشته ، به عادت معهود ببازار برد و پرده را بدلال بداد . در آن حال ، كافرى بت‌پرست پديد آمد و پرده را خواستكارى نموده ، شصت دينار قيمت بداد . على بن مجد الدين امتناع نمود و كافر به قيمت پرده همىافزود تا اينكه به صد دينار رسيد و ده دينار بدلال قرار داد . پس دلال بنزد على بن مجد الدين آمده ، از قيمت پرده ، او را آگاه ساخت و او را بمعاملت كافر ترغيب ميكرد و ميگفت : يا سيدى ، تو از اين كافر بيم مدار . كه ترا ازو باكى نيست . پس على بن مجد الدين با خاطر مشوش ، پرده بكافر بفروخت و قيمت گرفته ، بسوى خانه روان شد و كافر را ديد كه بر اثر او همىآيد . بكافر گفت : چونست كه بر اثر من همىآئى ؟ گفت : يا سيدى ، مرا در سر اين كوچه ، كارى هست . على بن مجد الدين هنوز به خانه درنيامده بود كه كافر برسيد . على به او گفت : اى پليدك ، از بهرچه درپى من روان هستى ؟ كافر گفت : يا سيدى ، مرا جرعهء آب ده . كه بسى تشنه‌ام و پاداش از خداى تعالى بگير . على بن مجد الدين با خود گفت : اين مردى است كافر . از من جرعهء آبى بيش نخواسته . به خدا سوگند كه اين را نوميد نگردانم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 394 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى