تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
بعلى بن مجد الدين آهسته گفت كه : اين زرها بستان . نهصد دينار ازين زرها بخواجهء من بده و يكصد دينار با خود نگاه دار . پس على بن مجد الدين او را بنهصد دينار بخريد و قيمت او را از همان بدره بشمرد و او را بسوى خانهء خويش برد . چون كنيزك به خانه برسيد ، خانه را ويران يافت . كه نه فرش داشت و نه ظرف . پس هزار دينار ديگر به دو بداد و به او گفت : ببازار شو . سيصد دينار را ظرف و فرش بگير . على بن مجد الدين چنان كرد . آنگاه كنيزك به او گفت : بسه دينار ديگر ، خوردنى و نوشيدنى خريده ، حاضر آور . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و يازدهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كنيزك بعلى بن مجد الدين گفت كه : به سه دينار ، نوشيدند و خوردنى خريده ، حاضر آور . على بن مجد الدين نيز چنان كرد . پس از آن كنيزك به او گفت : يك پرده‌وار حرير با هفت گونه ابريشم از براى من بخر . على بن مجد الدين چنان كرد . آنگاه كنيزك ، فرش گسترده ، شمعها روشن كرد و با على بن مجد الدين به خوردن و نوشيدن بنشستند ، بدانسان كه شاعر گفته :
بديدار و گفتار جان‌پرورش * سراپاى من ديده و گوش بود نميدانم آن شب كه چون روز شد * كسى بازداند كه باهوش بود
چون بامداد شد ، كنيزك ماهروى ، پرده گرفته ، بابريشمهاى رنگارنگ و تارهاى زرّين و سيمين ، نقشهاى گوناگون در آن طرح كرد و در آن پرده ، صورت پرندگان و صورت وحشيان بدوخت . و در جهان ، صورتى نبود ، مگر اينكه كنيزك او را در پرده نقش كرده بود . و هشت روز به كار آن پرده مشغول بود . چون كار بانجام رسانيد ، صيقل زده ، فروپيچيد و بعلى بن مجد الدين بداد و