تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
را بهفت قرائت همىخواند و احاديث شريفه را بروايات صحيحه روايت كند . و هفت‌قلم را بسى نيكو نويسد و از علوم ، چندان بداند كه عالمان دانشمند ، خوشه‌چين خرمن او هستند . و دست‌هاى او از زر و سيم بهتر است . از آن‌كه او بهشت روز ، پردهء حرير بدوزد و در هرپردهء پنجاه دينار زر سرخ ، سود كند . دلال گفت : خوشا باقبال كسى كه چنين حورنژاد در خانه او باشد . پس از آن ، خواجهء كنيزك بدلال گفت : او را بهركس كه خود خواهد ، به فروش . آنگاه دلال رو بعلى بن مجد الدين آورده ، دست او را ببوسيد و به او گفت : اى خواجه ، اين كنيزك را شرى كن . كه او ترا همىخواهد . على بن مجد الدين ساعتى سر به زير افكنده ، بخويشتن همىخنديد و با خود ميگفت : من تا اكنون چاشت نخورده‌ام . چگونه چنين كنيزك توانم خريد ؟ و لكن از بازرگانان شرم دارم كه بگويم مرا مال نيست . پس كنيزك ، سر به زير انداختن او را بديد و بدلال گفت : مرا بسوى او ببر تا خويشتن به او بنمايم و او را بشراء خود ترغيب كنم . دلال ، او را در پيش روى على بن مجد الدين بداشت و به او گفت : اى خواجه ، در خريدن اين ماه‌روى ، رأى تو چيست ؟ على بن مجد الدين پاسخ نداد . كنيزك گفت : يا سيدى ، چونست كه مرا نمىخرى ؟ تو بهرچه خواهى ، مرا بخر . كه من سبب سعادت و اقبال تو خواهم بود . على بن مجد الدين رو به او كرده گفت : بيع و شرى نه باجبار و اكراه است . تو بهزار دينار ، گران هستى . كنيزك گفت : يا سيدى ، تو بنهصد دينار بخر . على بن مجد الدين گفت : نهصد دينار نيز بسيار است . كنيزك گفت : بهشتصد دينار بخر . على بن مجد الدين گفت : بسيار است . كنيزك ، پيوسته قيمت همىكاست تا اينكه گفت : بيكصد دينارم شرى كن . على بن مجد الدين گفت : يكصد دينار تمام با خود ندارم . آنگاه دخترك بخنديد و به او گفت : از يكصد دينار چقدر كم دارى ؟ على بن مجد الدين گفت : نه يكصد دينار ، مرا هست و نه بيشتر و نه كمتر . به خدا سوگند كه من از درم و دينار چيزى ندارم . تو از براى خود ، كسى ديگر پيدا كن . چون كنيزك دانست كه او چيزى ندارد ، دست در جيب برده ، بدرهء كه هزار دينار زر سرخ داشت ، بيرون بياورد و