تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١

چون شب سيصد و دهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون كنيزك را نظر بعلى بن مجد الدين افتاد ، بستهء كمند او شد . از آن‌كه على بن مجد الدين ، بديع الجمال و نيكوشمايل بود . پس كنيزك ، اشارت بعلى بن مجد الدين كرده ، بدلال گفت كه : مرا جز اين خواجه نشايد . از آن‌كه سرو قامت و گل رخسار است و بدانسانست كه شاعر ، او را توصيف كرده :
كسى گر دل بكس بندد بدان زيبا پسر بندد * كه جعدش عقدها از مشك بر روى قمر بندد
پس از آن گفت كه : مالك من نتواند بود ، مگر اين پسر آفتاب‌منظر . كه او كمرباريك و سياه‌چشم و عنبرين‌مويست ، چنانچه شاعر گفته :
تا همىجولان زلفش گرد لالستان بود * عشق زلفش را بگرد هردلى جولان بود مر مرا پيدا نيامد تا نديدم زلف او * كز شبه زنجير باشد يا ز شب چوگان بود شادى اندر جان من مأوى گرفت از عشق او * شادمان شد جان آن‌كس كش چنان جانان بود تا جهان بوده است كس بر باد نفشانده است مشك * زلف او را هرشبى بر باد مشك‌افشان بود
چون دلال ، ابيات از كنيزك در مدحت على بن مجد الدين بشنيد ، از فصاحت كنيزك عجب آمدش . خداوند كنيزك بدلال گفت : از فصاحت او عجب مدار و از حفظ كردن ابيات نغزش بشگفت اندر مباش . كه او قرآن مجيد