تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
چون دلال سخن كنيزك بشنيد ، گفت : به خدا سوگند كه عذر تو پذيرفته و ترا قيمت ، ده هزار دينار است . پس از آن يكى از بازرگانان پيش‌آمد و گفت : به همان قيمت كه شيخ رشيد الدين ميخواست ، منش همىخرم . كنيزك بسوى او نظر كرد . ديد كه او ريش خود را رنگ كرده . چندى خيره‌خيره به دو نظر كرده و بسى در عجب شد و اين ابيات بخواند :
ريش خود را به نيل كرده سياه * كش جوان خوانى و نخوانى پير خواجه را بين كه از نهايت مكر * كرده با ريش خويشتن تزوير
چون بازرگان اين ابيات بشنيد و مضمون بدانست ، از خريدن كنيزك باز پس ايستاد . پس بازرگان ديگر پيش رفته ، به دلال گفت : به همين قيمت از براى منش مشورت كن . چون كنيزك بسوى او نگاه كرد ، اعورش يافت و گفت : اين مرد ، اعور است و شاعر در حق اعور ، اين دو بيت انشا كرده :
خواجه متكبر است و يك چشم * اين هردو صفت كه داشت شيطان از غايت كبر با يكى چشم * بيند سوى خلق و سوى كيهان
آنگاه دلال دست برده ، بازرگانى را گرفت و بكنيزك گفت : اگر اجازت دهى ، به اين بازرگانت بفروشم . كنيزك بسوى او نظر كرد و او را كوتاه‌قد و دراز ريش يافت . گفت : اين همانست كه شاعر از بهر او گفته :
قد تو كوته است و ريش‌دراز * هردو باشند بر تو ارزانى آن يكى همچو روز پائيزى * وان دگر چون شب زمستانى
پس دلال به آن كنيزك گفت : اى خاتون ، حاضران را نظاره كن . از هركس كه ترا خوش آيد ، به من بگو تا ترا به دو بفروشم . پس كنيزك بحاضران نظاره كرد و يكان‌يكان را تفرس نمود . چشمش بعلى بن مجد الدين افتاد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .