تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
حسن و جمال ، مانند و نظير نداشت و در خوبروئى بدان غايت بود كه شاعر گفته :
ز نايبان رخ و زلف و چشمت اى دلبر * يكى گل است و دوم سنبل و سيم عبهر هميشه در سر زلفت مجاورند سه چيز * يكى شكنج و دوم حلقه و سيم چنبر ببوى خوش ز دو زلفت سه چيز بهره‌ورند * يكى نسيم و دوم نافه و سيم عنبر
دخترك ، زمرد نام داشت . چون على بن مجد الدين او را بديد ، از حسن و جمال او بشگفت اندر ماند . گفت : به خدا سوگند ازين‌جا نروم تا ببينم قيمت كنيزك به چند خواهد رسيد و مشترى او را بشناسم . پس در ميان بازرگانان بايستاد . بازرگانان گمان كردند كه او كنيز را مشتريست . از آن‌كه او را خداوند مال ميدانستند . آنگاه دلال در نزد كنيزك بايستاد و گفت : اى بازرگانان و اى خداوندان دولت ، برين كنيزك قمرمنظر زهره‌جبين كه زمرّد نام دارد ، در قيمت بگشائيد . يكى از بازرگانان ، پانصد دينار داد . ديگرى ده دينار ديگر بيفزود و شيخى زشت‌روى و ازرق‌چشم كه او را رشيد الدين ميگفتند ، صد دينار ديگر بيفزود . ديگرى ده دينار ديگر بيفزود . آنگاه شيخ رشيد الدين گفت : بهزار دينارش ميخرم . آنگاه بازرگانان را زبان كوتاه شد و همگى خاموش شدند . دلال با خواجهء كنيزك مشورت كرد . خواجه گفت : من سوگند ياد كرده‌ام كه اين كنيزك را نفروشم مگر به كسى كه كنيزك ، او را اختيار كند . درين باب بكنيزك مشورت كن . پس دلال بسوى كنيزك آمد و گفت : اى شمسهء خوبان ، اين بازرگان همىخواهد كه ترا شرى كند . كنيزك ماه‌روى بسوى آن شيخ ازرق چشم زشت‌رو نگاه كرده ، بدلال گفت كه : من بمرد كهن‌سال فروخته نميشوم . كه شاعر گفته :
شوى زن نوجوان اگر مير بود * چون پير بود هميشه دلگير بود آرى مثل است اينكه زنان ميگويند * در پهلوى زن تير به از پير بود