پس از آن در دكان ببيع و شرى بنشست و وصيت پدر به جا آورده ، با كس معاشرت نميكرد . و يكسال بدين منوال بگذشت . پس از يكسال ، اوباش به دو گرد آمدند و از راه حيلت با او يار گشتند تا اينكه او نيز بايشان مايل گشته ، از صلاح بفساد بازگشت و از طريق مستقيم بيرون رفت . گفت : پدرم براى من اين مال جمع آورد . اگر من اين مال صرف نكنم ، از براى كه خواهمش گذاشت ؟ به خدا سوگند ، نكنم مگر آن كارى كه شاعر گفته :
با دوستان خور آنچه ترا هست پيش از آنك * بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند
پس على بن مجد الدين ، شب و روز ، مال خود را صرف دوستان و لهو و لعب نمود تا اينكه همهء مال او برفت و بىچيز شد و دكان و كاروانسرا بفروخت .
پس از آن ، جامهء تن خود بفروخت . پس چون بيخودى برفت و هوش بازآمد ، بافسوس و ندامت اندر شد . و يك روز از بامداد تا هنگام عصر ، گرسنه بنشست .
آنگاه با خود گفت : نزد يارانى كه مال بر ايشان صرف كردم ، بروم . شايد يكى از ايشان مرا نانى دهد . پس بهمهء ايشان بگرديد و در خانهء هريك از ايشان كه ميرفت ، در به روى او نمىگشادند و روى نمىنمودند . تا از گرسنگى ، طاقتش نماند و ببازار بازرگانان رفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على بن مجد الدين از گرسنگى بىتاب گشته ، ببازار بازرگانان رفت . مردمان را ديد كه در يك جا جمع آمدهاند . با خود گفت : آيا سبب جمع آمدن مردمان چيست ؟ بهتر اينست كه از اين مكان نروم تا سبب جمع آمدن مردمان بدانم . آنگاه پيش رفته ، دختركى سر و قد و گلرخسار بديد كه در