باحسانى آسوده كردن دلى * به از الف ركعت بهر منزلى
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على بن مجد الدين با پدر گفت : اى پدر ، پند ترا بشنيدم .
پس از آن چه كار كنم ؟ مجد الدين گفت : اى فرزند ، خدا را نگاه دار تا خدا ترا نگاه دارد . و مال خود را ضايع مكن . كه اگر مال ضايع كنى ، ترا بفرومايگان حاجت افتد . و اى فرزند ، بدان كه قيمت مرد با مالست و در اين معنى ، شاعر ، نكو گفته :
بىزر ميسرت نشود كام دوستان * چون كام دوستان ندهى كام دشمن است
هيچش بدست نيست كه هيچش بدست نيست * زر در ميان مقابلهء روح در تن است
على بن مجد الدين گفت : اى پدر ، پس از آن چكار كنم ؟ مجد الدين گفت : اى فرزند ، كسى را كه در سال از تو بزرگتر است ، در كارها با او مشورت