خليفه مأمون اين سخن بشنيد ، او را مدحت گفت و در همان رتبت بلندش بنشاند و بتوقير و تعظيمش بيفزود و از براى او صد هزار درم بداد و خلعتى فاخرش بخشود و پيوسته در مجلس مناظره ، او را به خود نزديكتر مىنشاند و بساير فقيهانش ترجيح ميداد .
حكايت على بن مجد الدين و كنيزك
و نيز حكايت كردهاند كه : در روزگار قديم ، بازرگانى بود از بازرگانان خراسان . مجد الدين نام داشت . و او را مالى بسيار و غلامان و كنيزكان بيشمار و همه چيز مهيا بود ، مگر اينكه از عمر او شصت سال گذشته و باولادى مرزوق نگشته بود . پس در سن شصت سالگى ، خداى تعالى جلت قدرته ، فرزندى به دو عطا فرمود . او را على نام نهادند . چون آن پسر بزرگ شد و همهگونه صفت كمال جمع آورد ، پدرش را بيمارى مرگ بگرفت . آنگاه فرزند خود را خواسته ، به او گفت : اى فرزند ، مرا هنگام مرگ در رسيده . همىخواهم كه ترا وصيتى گويم .
پسر گفت : اى پدر ، آن وصيت چيست ؟ مجد الدين گفت : اى پسر ، از همنشين بد ، دور شو . كه جليس بد ، مانند آهنگر است كه اگر آتش او ترا نسوزاند ، دود او ترا بيازارد . و شاعرى درين معنى ، نكو گفته :
از اين مشتى رفيقان ريائى * بريدن به بود از آشنائى
ز تو جويند در دولت معونت * گريزند از بر تو روز محنت
على ابن مجد الدين گفت : اى پدر ، شنيدم و اطاعت كردم . ديگرچه كار كنم ؟ مجد الدين گفت : تا توانى ، با مردم نكوئى كن و در احسان بكوش و دست افتادگان بگير . كه شاعر گفته است :
ره نيكمردان آزاده گير * چو استادهء دست افتاده گير