و مودّتى بدل شد . من نيز ترا چندان مال كه عبد اللّه داده است ، بدهم . پس يحيى فرمود از براى آن مرد ، مال و اسب و خلعت ، چندانكه عبد اللّه داده بود ، بدادند .
آن مرد با مال بسيار و نعمت فراوان بازگشت و به آن دو جوانمرد ، ثناخوان بود .
حكايت مضرّت شراب
و نيز روايت كردهاند كه در ميان خلفاى بنى عباس ، خليفهء داناتر از مامون نبود كه جميع علوم ، نيك بدانستى . و او را در هر هفته ، دو روز مجلس مناظرهء علما منعقد ميشد و فقيهان و متكلمان ، هريك در مرتبهء خويشتن مىنشستند .
روزى مأمون با فقيهان و متكلمان نشسته بود . مردى غريب كه جامهء سفيد كهن دربرداشت ، بمجلس اندرآمد و پائينتر از همه بنشست . فقيهان بسخن گفتن شروع كردند و بحلّ مسائل مشكله اقدام نمودند . و ايشان را عادت اين بود كه مسئله را باهل مجلس ، يكانيكان عرضه ميداشتند و هركدام از اهل مجلس را لطيفهء يا نكتهء به نظر ميآمد ، او را ذكر ميكرد . پس مسئله را در آن روز بتمامت اهل مجلس عرضه داشتند تا نوبت بدان مرد غريب برسيد . آن مرد بسخن گفتن آغاز