كرد و جوابى نيكوتر از جوابهاى فقيهان داد . خليفه ، سخن او را تحسين كرد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه مأمون الرشيد ، 53 سخن آن مرد غريب را بپسنديد و فرمود كه بالاتر از آن مكانى كه نشسته بود ، بنشيند . چون مسئله دوم طرح شد و نوبت سخن گفتن به دو رسيد ، جوابى بهتر از جواب نخستين بازگفت . مأمون فرمود كه از آن مكان نيز بالاتر نشيند . چون مسئله سيم بميان درآمد ، آن مرد ، جوابى نيكوتر از دو جواب نخستين بازگفت . آنگاه مأمون فرمود كه نزديك خليفه بنشيند . پس چون مناظره بانجام رسيد ، آب حاضر آورده ، دست بشستند و سفره بگستردند و خوردنى بخوردند . پس از آن ، فقيهان برخاسته ، بيرون رفتند و مامون آن مرد را از رفتن ممانعت كرد و به خود نزديكتر نشانده ، بملاطفت و مهربانى بيفزود و وعدهء احسان و انعامش بداد .
آنگاه مجلس شراب مهيا كرد و نديمان را بخواست و ساقيان خوبروى حاضر آمده ، پيمانهء شراب بگردش آوردند . چون دور قدح به آن مرد رسيد ، در حال ، بر پاى خاست و گفت : اگر خليفه ، مرا اجازت دهد ، يك سخن بگويم .
خليفه گفت : هرچه خواهى بگو . آن مرد گفت : بر خليفهء ايد اللّه دولته عيان شد كه من امروز درين مجلس شريف از پستترين مردمان بودم و خليفهء زمان ، مرا بسبب اندك دانشى كه از من بظهور آمد ، به خود نزديك خواند و در درجهء بلندم جاى داد . و اكنون همىخواهد كه ميانهء من و آن اندك دانش ، جدائى افتد تا از عزت بذلت و از كثرت بقلت اندر آيم . حاشا كه خليفهء جهان بر اين اندك دانشى كه من دارم ، حسد برد . از آنكه مرد ، چون شراب بنوشد ، عقل ازو دور شود و جهل بر او نزديك گردد و ادبش بيك سوى رود و در چشم مردمان ، پست نمايد . از رأى بلند خليفه اميدوارم كه اين گوهر گرانبها را از من بازنگيرد . چون