سخن بشنيدند ، يحيى را دعا گفتند و از كرم و جوانمردى او شگفت ماندند .
آنگاه يحيى ، ورقه و دوات بخواست و مكتوبى بسوى عبد اللّه بنوشت بدين مضمون : بدان كه مكتوب تو به من رسيد و من او را خواندم و بسلامت تو شادمان و خرسند گشتم . و اينكه تو گمان كردهء كه آن مرد ، مكتوب مزور از من بسوى تو آورده ، حاش للّه ، نه چنين است . بلكه كتاب و خطاب از من است و تمناى من از كرم و احسان و فطرت نيكوى تو اينست كه باندازهء خواهش آن مرد ، او را بنوازى و حرمت او نگاه دارى و او را به مقصود رسانى و بعنايتهاى خود مخصوص كنى . كه هر احسان بجاى او كنى ، در حقيقت بجاى من كردهء . و من منتپذير و شكرگذار هستم . پس مكتوب را ختم كرده ، به وكيل بسپرد . و وكيل ، مكتوب را بعبد اللّه فرستاد .
چون عبد اللّه مكتوب بخواند ، از مضمون مكتوب فرحناك و مبتهج شد و آن مرد را حاضر آورد . به او گفت : كداميك از آن دو چيز كه وعده كرده بودم ، دوستتر دارى ؟ آن مرد گفت : زر در نزد من بهترين چيزهاست . پس عبد اللّه دويست هزار درم و دو اسب تازى و بيست جامهء فاخر و ده تن مملوك و پارهء گوهرهاى گرانبها به آن مرد عطا فرمود و او را بشادى و سرور ببغداد روانه كرد .
چون آن مرد ببغداد رسيد ، پيش از آنكه بخانهء خود رود ، بسراى يحيى بن خالد رفته ، اجازت دخول خواست . حاجب يحيى رفته ، به او گفت : يا مولانا ، بدر خانه ، مردى است با حشمت كه مملوكان بسيار دارد و همىخواهد كه بنزد تو آيد . يحيى جواز بداد . چون آن مرد در حضور يحيى حاضر شد ، زمين بوسه داد .
يحيى به او گفت : تو كيستى ؟ آن مرد گفت : اى خواجه ، من آنم كه مكتوب مزوّر از جانب تو بسوى عبد اللّه بن مالك خزاعى برده بودم . يحيى به او گفت : او با تو چكار كرد و ترا چه عطا كرد ؟ آن مرد گفت : مرا چندان چيز بداد كه بىنياز شدم و همهء عطيتها و موهبتهاى او را آوردهام . بدر خانه است و فرمان از آن تست .
يحيى گفت : كار تو با من بهتر از كارى است كه من با تو كردم و ترا بر من منتى است بزرگ . كه دشمنى و خصومتى كه ميانهء من و آن مرد محتشم بود ، بصداقت
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 382
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٨٢