خلعتى شايگان به تو بدهم . و اگر مكتوب مزور باشد ، بگويم ترا دويست تازيانه بزنند و زنخ ترا بتراشند . پس عبد اللّه فرمود او را بحجرهء برده ، ما يحتاج او را در آن حجره آماده سازند تا كار او معلوم شود . آنگاه عبد اللّه به وكيل خود بدين مضمون بنوشت كه : مردى بنزد ما بيامده و مكتوبى با خود بياورد و سخن آن مرد اينست كه مكتوب از يحيى بن خالد برمكى است . ولى من سوء ظن برده ، مكتوب را قبول نكردم . اكنون ترا فرض است كه اين كار ، مهمل نگذارى و خود رفته ، حقيقت حال معلوم كنى و به زودى جواب از براى من بفرستى تا راست و دروغ بدانم . چون مكتوب عبد اللّه در بغداد به وكيل او برسيد ،
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون مكتوب به وكيل عبد اللّه بن مالك خزاعى رسيد ، در حال ، سوار گشته ، به خانه يحيى بن خالد برفت . ديد كه يحيى با نديمان و خاصان نشسته . او را سلام داد و مكتوب به پيش روى او بنهاد . يحيى مكتوب بخواند .
به وكيل گفت : فردا بنزد من آى تا جواب بنويسم . چون برفت ، يحيى روى بنديمان كرده ، گفت : چيست پاداش آنكه مكتوب مزور از من بسوى دشمن من برد ؟
پس هركدام از نديمان سخنى گفتند و هريكى يكگونه عقوبت سزا ديدند .
يحيى بايشان گفت : همگى بخطا اندر شديد و سخن ناسنجيده گفتيد و از پستى همت و خست فطرت كه شمار است ، مرا بدين كار اشارت كرديد . شما قرب و منزلت عبد اللّه را بخليفه دانستهايد و دشمنى و حسد كه ميانهء من و اوست ، بشما معلوم است . الحال ، خداوند تعالى ، اين مرد را سبب دفع دشمنى و واسطهء صلح ميانهء من و او كرده و خصومتى كه سالها در دلهاى ما ميبود ، بواسطهء اين مرد بآشنائى و محبت بدل خواهد شد . پس مرا فرض است كه آن مرد را تصديق كنم و مكتوبى بعبد اللّه بنويسم كه به اكرام و احترام آن مرد بيفزايد . چون نديمان اين